#در_انتظار_چیست_پارت_280


نریمان آرام او را به زمین گذاشت، لحظه‌ای به چشمان یکدیگر خیره شدند؛ اما طولی نکشید که نریمان دوباره وحشیانه به نگار حمله کرد و او را به دیوار پشت سرشان چسباند. نفس‌های چرک‌آلود و نجسش به پوست گردن نگار می‌خورد. بسیار نفرتش شدید بود که در چنین وضعیتی تحمل می‌کرد و لبخندش را حفظ می‌نمود. دستان نریمان حصاری برای نگار ساخته بود. نگار با‌‌ همان لبخند شیطنت‌آمیز و چشمانِ فریبنده به چشمان نریمان خیره بود. نریمان با ولع به او می‌نگریست، سرش را جلو آورد؛ اما انگشت سبابه‌ی نگار روی لبش قرار گرفت و دستور توقف داد. نریمان ناامید و با نگاه پرسشگرانه به او خیره شد.

نگار خود را آرام از زیر دستانِ نریمان بیرون کشید و با لحن آهسته‌ای که نریمان را بیشتر حریص می‌کرد گفت:

- نه... الان وقتش نیست.

به پشت میز بازگشت. نریمان بالای سرش ایستاد و با ابروهای درهم‌کشیده گفت:

- پس کی؟ تو مالِ منی نگار، فهمیدی؟

- آره می‌دونم.

سپس سرش را بالا گرفت و به چشمانّ نریمان خیره شد:

- فردا شب... وقتی مریم رفت خونه‌ی دوستش واسه‌ی شام.

آهسته‌آهسته و کم‌کم، لبخندِ پوزخندمانندی به لبان نریمان هجوم آورد. بدون هیچ سخنی به او خیره ماند و سپس به اتاق بازگشت. نفس حبس‌شده‌ی نگار با رخوت و بی‌چارگی به بیرون فوت شد. آهی از سر درد کشید. از خودش بدش می‌آمد و بسیار پریشان بود. سرش را میان دستانش گرفت و لحظه‌ای بعد، بدون آنکه چیزی بخورد از جای برخاست و به اتاقش بازگشت.

از طرف دیگر، ارسلان و بقیه‌ی خانواده‌ی ایزدی پشت میز ناهار نشسته بودند. کیان با‌‌ همان صورت بشاش به خنده می‌پرداخت و از اوضاع کار حرف می‌زد. فرزانه نیز با مخالفت به او می‌فهماند که سر میز غذا جای گفت‌وگو در مورد کار نیست؛ اما او متوجه نمی‌شد و سرسختانه از موفقیت‌هایش سخن می‌گفت. فرزاد که دیر هنگامی با باران دعوایش شده بود، سر میز ناهار حضور نیافته بود. فرزانه رویش را به سوی او گرفت و گفت:

- باران، چرا فرزاد نیومد؟

باران عشوه‌ای به سخنش افزود و تابی به گردنش داد:

romangram.com | @romangram_com