#در_انتظار_چیست_پارت_279


- خدا رو شکر مادر.

ماست را روی میز گذاشت و رو به نریمان گفت:

- تو مگه نمی‌خواستی بخوابی؟

- آره؛ اما فعلا کار دارم.

- چی کار؟

نگاهی به نگار انداخت و سپس گفت:

- می‌خوام با نگار حرف بزنم. تو بهتره بری بخوابی.

- اما...

- اما نداریم. نگران نباش، نمی‌خورمش.

سرش را با استیصال تکان داد و بعد به اتاق بازگشت تا استراحتی کند. نریمان هنگامی که از بسته‌شدن در مطمئن شد، با شتاب از پشت میز بلند شد و نگار را با یک جهش از پشت میز بلند کرد. نگار آمد جیغ بکشد که چشمانِ گشاد نریمان مانع شد. میان زمین و هوا در دستان نریمان گرفتار بود.

دستان نریمان از زیربغل نگار، او را بلند کرده بود. با چشمان حریصش به لبانش نگریست. نگار که وحشت کرده بود، با قورت‌دادن آب دهانش به آرامی گفت:

- ترسیدم... من رو بذار زمین دیوونه.

romangram.com | @romangram_com