#در_انتظار_چیست_پارت_278
- سلام... بهتری؟
- سلام. آره مرسی.
نوع لحن نگار برای مریم تعجبانگیز بود. صورتش شاداب گشت و با سرحالی مضاعف به اتاق رفت تا لباسهایش را عوض کند. میخواست مانند همیشه شال به سر کند و لباس پوشیدهای بپوشد؛ اما با فکری که به سرش زد از این عمل پشیمان شد. تاپی صورتی پوشید و شلوارک همرنگش را به پا کرد. موهایش را در دست هوا آزاد گذاشت و بعد با شانهای فرهای درشت قهوهایرنگش را صاف کرد. موهای ابریشمینش به روی شانههای لختش ریخته بود. صورتش کاملا بیروح و افسرده بود؛ اما با شوق این کارها را انجام میداد، باید هرچه زودتر از شرِ این دشمن خونخوار خلاص میشد.
به دستشویی رفت و آبی به دست و صورتش زد. همانطور که با حولهی دستی صورتش را پاک میکرد به بیرون آمد و رو به مریم گفت:
- ناهار چی داریم؟
مریم که بسیار متعجبتر و حیرانتر شده بود، با دهانی باز مکثی کرد و گفت:
- زرشک پلو.
- آخ جون!
نریمان که تازه غذایش تمام شده بود، چشمانش به نگار افتاد. هنوز آثار تعجب به روی صورتش بود؛ هرچند که نگار را یک بار دیگر نیز چنین دیده بود. مریم به سر یخچال رفت تا برای نگار ماست بردارد. نگار فرصت را غنیمت شمرد و با لبخندی شیطنتآمیز چشمک دلربایی برای نریمان فرستاد. نریمان با چشمانِ حریص خود نگار را برانداز میکرد. مریم همانطور که ماست را در ظرفی میریخت گفت:
- دانشگاه چهطور بود نگار؟
نگار پشت میز نشست و همانطور که با لبخندی پر از فریب به نریمان مینگریست گفت:
- خوب بود. میبینی که حالم بهتر شده.
romangram.com | @romangram_com