#در_انتظار_چیست_پارت_277
فرهاد نیز بادی به دماغش انداخت و با صدایی که گویای مخالفتش بود گفت:
- گیریم که این کار رو کردیم، فکر میکنین اینا میذارن کاندید بشه؟ اینا به آدمای بیسواد و بیدست و پا بیشتر میدون میدن؛ چون میتونن تو سایهی اونا کاراشون رو پیش ببرن.
بیراه نمیگفت؛ اما خب بالاخره باید از جایی این فعالیتها آغاز میشد و تا قدرت نباشد گاهی تمام حرفها و سخنان بیهوده به نظر میآید.
- درسته حرف شما، با اینکه به همهی اینها واقف هستم؛ اما خب میشه این کار رو کرد. حتی میشه از کسایی که درون قدرت هستن شروع کرد؛ اونا واسه پول شخصیتشون رو هم عوض میکنن.
سجاد که با دقت به حرفهایشان گوش میداد، تصمیم گرفت سکوتش را بشکاند:
- این حرف درسته! با اینکه انتخابات تقریبا تشریفاتی به حساب میاد؛ اما میشه این کار رو کرد.
بحث میانشان گل انداخته بود. نگار و دیگران ایدههایشان را میگفتند و راههایی برای بهبود اوضاع پیشنهاد میدادند. بعد از آن خانمها مسئول پیداکردن معضلات شدند و آقایان مسئول پیداکردن افراد نیازمند.
نگار با خستگی از عمارت خارج شد. اولین کاری که کرد، به بیمارستان رفت و خبری از کودکِ مریض گرفت. سپس به خانه بازگشت. نریمان و مریم پشت میز نهار مشغول خوردن غذا بودند. مریم با دیدن نگار از جای برخاست و گفت:
- سلام مامان، خوبی عزیزم؟
نگار سری تکان داد و گفت:
- سلام... اوهوم.
نریمان از همان دور با صدای بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com