#در_انتظار_چیست_پارت_276
- بله خانوم، چشم. نگران نباشین، این آدما سالها دارن مبارزه میکنن.
- درسته؛ اما هر مبارزی مبارز نیست، همینطور که هر گردی گردو نیست.
کاملا به آنان تکه انداخته بود. با اینکه از این رفتار آزرده شده بودند؛ اما اعتراضی نکردند، حال که کار اصلی آنان اعتراضکردن بود؛ اعتراض به وضع جامعه، اعتراض به وضع مردها و زنهایی که به حقیقت تسلیم آری گفتهاند. در میان آنان تنها فاطمه لب به سخن گشود:
- ببخشید نگار خانوم؛ اما اینطور که شما میفرمایین نیست. من سالها دارم برای بچههای بیخانمان تلاش میکنم. بارها جونم مورد تهدید قرار گرفت؛ اما پا پس نکشیدم. این حرف شما خیلی واسهم سنگین بود.... حالا دوستان رو نمیدونم؛ اما من رو قاتی این گردوها نکنین!
نگار کمی جا خورد، متوجهی رفتار تند و بیملاحظهاش شد؛ برای همین کمی سرش را خم کرد و با لحن شرمندهای گفت:
- بله ببخشید. نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم. راستش یه خرده اعصابم خورده امروز، همینطور که میدونین یکی از بچهها مریض شده.
- بله اطلاع داریم، تا همین پیش پای شما هم زنگ زدیم و حالش رو پرسیدیم، نگران نباشین، خوبن.
- انشاءلله. خب حالا برنامهی کاری رو براتون توضیح میدم. یه گروه تشکیل بدین مخصوص به پیداکردن افراد نیازمند، از هر گوشهی تهران تقسیم بشین و شناسایی کنین. یه گروه دیگه هم تشکیل بدین برای اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور، سعی کنین مشکلات رو پیدا کنین و راهی برای حلش پیدا کنین و بعد که اطلاعات جمعآوری شد همه با مشورت و صحبتکردن راه حل مناسبی برای برطرفکردنش پیدا میکنم.
عباس با همان صورت ششتیغه و چشمانِ آبی مغرورش، خودکارش را روی میز رها کرد و گفت:
- خانوم...! اینطوری که نمیشه، ما اوضاع سیاسی و اجتماعی رو چهطوری باید حل کنیم آخه؟
نگار تأملی کرد و با صدای نسبتا آرامی پاسخ داد:
- قراره برای همین مشورت کنیم؛ مثلا یکی از ایدههای من اینه که آدمهای درست و حسابی رو برای کاندیدشدن پرورش بدیم تا بتونن این مشکلات رو حل کنن. این یه ایدهی بلندمدت بود.
romangram.com | @romangram_com