#در_انتظار_چیست_پارت_275


سر‌ها به زیر بود و لب‌ها به دندان. یکی از آنان لب به سخن گرفت که در نطفه سخنش قطع شد:

- ساکت باش...! بیرون، همین الان!

- ولی خانوم...

- اخراج...! برین جایی کار کنین که به این مسائل اهمیت ندن؛ این‌جا از این خبرا نیست.

سرافکنده و درمانده آشپزخانه را ترک گفتند. پولی از کیفش درآورد و در پاکتی نهاد و به عنوان تسویه‌حساب به آنان داد. او با رفتار تند خود، آنان را آزرده کرده بود، از طرف دیگر آنان را تحقیر نیز کرد؛ اما هیچ از این رفتارش پشیمان نبود؛ چراکه اعتقاد داشت باید با متخلف و کسی که از زیرکار در می‌رود برخورد شدیدی کرد تا دیگر یادشان بماند و یاد بگیرند که این کار نادرست است.

از طرفی درست هم می‌گفت؛ اگر با کارمندان و زیردستان رفتاری بسیار ملایم شود و نسبت به بی‌مسئولیتی‌هایشان هیچ اقدامی نگردد، آنان خود به خود شجاع‌تر می‌شوند تا در هشت ساعت کاری، یک ساعت کار مفید انجام دهند؛ اما رفتار نگار نیز خواه و ناخواه نادرست بود؛ چراکه آنان نیز تقصیری نداشتند. این اعمال و رفتار، یعنی تن‌پروری و منفعت‌طلبی مانند یک گیاه رونده، در جامعه ریشه دوانده بود. مردم خواه و ناخواه به این سمت این اعمال کشیده می‌شدند؛ چراکه زندگی را بیهوده می‌پنداشتند. طوری زندگی را برایشان رقم زده بودند که مجبور بودند به این گمان بیفتند. اما بالاخره از یک‌جا باید مردم به خودشان می‌آمدند. نگار به آنان فهماند که قرار نیست برای تن‌پروری پولی دریافت کنند، قرار نیست در بی‌مسئولیتی با آنان خوش‌رفتاری بشود. جامعه هنگامی به سلامت می‌رسد که در بینابین تمام بدی‌ها و محدودیت‌ها، هر فرد به عنوان یک عضو از جامعه درست کار خودش را انجام دهد. مردم باید بدانند که برای بهبود زندگی خویش، باید تلاش کنند و نه آنکه از دیگران انتظار معجزه داشته باشند. «فریاد» سلاحی برای مقابله با سکوت است. باید مردم یاد بگیرند که از حقشان دفاع کنند و از بی‌مسئولیتی‌ها بگریزند.

نگار عصبانی بود؛ نفس‌های عصبی‌اش مدام در رفت و آمد و بیرون و شد بود. این را از حرکت پر شتاب سینه‌اش می‌شد فهمید. دوست نداشت برای این کودکان تنها و بی‌کس اتفاقی بیفتد، آن هم موقعی که او مسئولیتشان را قبول کرده.

لیوان آبی برداشت و سر کشید. کمی از عطش درونش کاسته شد. بعد از آن با قدم‌های منظم به طبقه‌ی دوم رفت و به اتاقی که مخصوص مجمع بود وارد شد. سه مرد و سه زن در اتاق، پشت میز مربع شکلی چوبی نشسته بودند. اتاق کاملا ساده و معمولی بود؛ اما پوستر‌هایی از حرف‌های بزرگان به آن آویخته بودند.

همه با ورود نگار از جای برخاستند. زنان معمولا سنین میانسالی را طی می‌کردند. فاطمه، ثریا و زینب. فاطمه و ثریا کمی چاق بودند. همه لباس‌های رسمی و مقنعه به سر داشتند. مرد‌ها نیز یکی وکیل بود و دوتای دیگر از فعالان حقوق بشر، کت و شلوار مشکی و سورمه‌ای به تن داشتند، نام‌هایشان عباس و فرهاد بود. سجاد در رأس میز نشسته بود. با آمدن نگار و سلام و احوالپرسی‌ها جایش را به نگار داد. نگار که هنوز آثار عصبانیت روی صورتش بود، وحشتی موزون به جان بقیه می‌انداخت تا از دستوراتش سرپیچی نکنند. با همین منوال او به دیکتاتوری بدل شده بود که تنها حرف خویش را قبول می‌کرد. البته این تنها مثالی برای نشان‌دادن حال نگار بود. بعد از آنکه نگاهی به همه انداخت و اسامی را جویا شد، رو به سجاد کرد و با لحن کاملا جدی‌اش خطاب قرارش داد:

- خب آقای رئیسی، فعالیتِ این مجمع رو برای دوستان توضیح دادین؟

- بله خانوم، نگران چیزی نباشین، دوستانِ خانوم از فعالان اجتماعی و کودکان هستن، آقایون از فعالان حقوق بشر و کارگری.

- خوبه، امیدوارم کارتون رو خوب انجام بدین. اولین کار اینکه یه لیست از تموم آدم‌های نیازمند تهیه کنید؛ قرار نیست آشناهاتون رو توش جا بدین، پس حواستون باشه کارتون رو درست انجام بدین.

romangram.com | @romangram_com