#در_انتظار_چیست_پارت_274


زنگ را فشرد، در دقیقه‌ای بعد باز شد. خدمتکاری مقابل عمارت ایستاده بود، حالت پریشان و دستپاچه‌ای داشت. نگار از دور حالت چهره‌اش را دید، پا تند کرد و با قدم‌های تند‌تر به او رسید، با کلامی که میان نفس‌های پی درپی‌اش، نفسگیر به نظر می‌رسید گفت:

- چی شده مهین خانم؟

مهین که زنی میانسال و فربه بود، در جای خود آرام و قرار نداشت. صورتش به زاری می‌زد، چین و چروک‌های شکسته و ژرفی زیر چشمانش دیده می‌شد. با‌‌ همان حالت پریشان لب به سخن گشود:

- خانم...! کاوه حالش بد شد چندنفر بردنش بیمارستان. مثل اینکه غذای مسموم خورده بود، همین‌طور بالا می‌آورد.

نگار با هراس به صورتش زد و لب گزید:

- خاک به سرم!

- نگران نباشین خانوم... زنگ زدن حالش خوبه.

ابرو در هم کشید و با لحن پر از عصبانیتی گفت:

- پس شما چی کار می‌کردین؟ چی به بچه‌ها می‌دین که مسموم شده؟

- خانوم... خانوم به خدا ما کاری نکردیم، میگه تو راه مدرسه ساندویچ خوردم.

دروغ می‌گفت؛ از کلام پر از حرارتش و صورتِ سرخ از ترسش می‌شد فهمید. نگار که این موضوع را دریافته بود، با عصبانیت کوله‌اش را به چنگ گرفته و از کنار مهین عبور کرد. یک راست به آشپزخانه رفت. دو آشپز که زن بودند و گوشه‌ای نشسته بودند، با ورود نگار سریع از جای برخاستند.

- هیچ معلوم هست شما چی کار می‌کنین؟ من این‌جا نیستم... این بچه‌ها گـ ـناه دارن، اون‌وقت شما معلوم هست دارین چه غلطی می‌کنین؟ چرا درست کارتون رو انجام نمی‌دین‌، ها؟ چرا تو این مملکت همه می‌خوان یه جوری از زیر کار در برن و سرهم‌بندی کنن؟ خوبه بهتون حقوق خوب میدم... واقعا که! خجالت نمی‌کشین؟ این بچه‌ها گـ ـناه ندارن؟ چه‌طور می‌تونین این‌قدر بی‌مسئولیت باشین؟

romangram.com | @romangram_com