#در_انتظار_چیست_پارت_273
- میگم بهت.
به شئ کوچک اشاره کرد و به حرفش ادامه داد:
- این رو میبینی...؟ یه هکر حرفهایه ارسلان. شبیه به حشره ساخته شده، خیلی کم پیدا میشه و گرونقیمته.
سپس به دستگاهِ موبایل مانند اشاره کرد و ادامه داد:
- این کنترلش میکنه. شبیه یه حشره پرواز میکنه، تو صفحهاش نشون میده که داری کجا میبریش و هدایتش میکنی. باید روی یکی از دوربینها بشونیش تا تموم دوربینها از کار بیفته.
با تعجب و حیرت به سخنانِ سعید گوش میسپرد، سپس با همان لحن تعجبزدهاش گفت:
- واقعا؟ یعنی اینقدر تجهیزات پلیسی پیشرفت کرده؟
- آره تقریبا. ببین چی میگم، امشب باید بری دنبال مدارک؛ اما تا من نگفتم هیچ کاری نمیکنی؛ چون باید اول از همه ببینیم این نغمه خانوم کیه.
پوزخندی روی لبانش جای گرفت و به نقطهی نامعلومی خیره ماند. از طرف دیگر نگار نیز دانشگاه را ترک گفته بود. ذهنش درگیر حرفهای ارسلان بود. تمام گفتههایش را دروغ میشمرد؛ اما بازهم به آن فکر میکرد؛ گویی خود نیز میخواست راهی برای نجاتدادن این رابطه پیدا کند؛ اما هم نفرت و انتقامش به نریمان و هم بیاعتمادیاش به ارسلان مانع این کار میشد. او بارها و بارها نقشه کشیده و با خود برنامهریزی کرده بود تا بتواند راه درستی برای نابودکردن نریمان پیدا کند؛ اما نمیدانست که این برنامهریزیها و نقشهها همه فریب شیطان به حساب میآید.
به راستی شیطان چیست؟ گویی شیطان خود انسانها هستند؛ چراکه نفس انسان، زیادهخواهی و منفعت انسان، نفرت و خشم انسان، کینه و بخل انسان و حسد و جاهطلبی انسان، همه و همه... «انسان» را به شیطان بدل میکند. ما از تمام اینها موجودی به اسم شیطان ساختهایم و درصدد آنیم که خویش را بیگـ ـناه نشان دهیم. مانند کودکِ پرتحرکی میمانیم که تمام اشتباهاتش را گردن ِ دیگران میاندازد و همیشه خود را تبرئه میسازد. انسان از ابتدا همینطور بود؛ هیچگاه به راحتی و به سادگی اشتباهات خویش را گردن نمیگرفت و زیاد در بند آن نبود که آیا راست میگوید یا دروغ؟ تمام این مسائل باعث شد موجودی از دنیای درون آدمیان به وجود بیاید و نامش را شیطان بگذاریم. نگار نیز تنها موجودی را دید که خود ساخته بود، آن موجود از دنیای درون و سیاهِ نگار بیرون میآمد و این قضیه بر نگار پوشیده بود.
به سوی عمارت میرفت. مجمعی که در نظر داشت تشکیل شده بود و افرادش از امروز فعالیتشان را آغاز کرده بودند. از بین آنان بیشترشان سرسری کار میکردند و زیاد خود را درگیر این مسائل نمیدانستند. تنها بهخاطر پولش آمده بودند، نه انسانیتش. برخلاف خواستهی نگار که یک عده «انسان» میخواست، نه حقوق بگیر؛ اما خب، بالاخره باید این اتفاق از یک جایی شروع میشد و نگار نیز دوست داشت زودتر استارت کارش را بزند.
با تاکسی حدود نیمساعت به طول انجامید تا به عمارت برسد. خیابانهای شلوغ اعصاب به هم ریختهاش را آزردهتر میکرد. همهچیز برایش بیمعنی و دروغ بود، حتی کارهایی که برای کمک به دیگران میکرد. حس میکرد دارد به انسان خطرناکی بدل میشود که مانند یک ماشین کشتار پیشروی میکند. برای آنکه خود را از این ماجرا مبرا بکند، تصمیم گرفت چشمهایش را ببند و به هیچچیزی فکر نکند.
romangram.com | @romangram_com