#در_انتظار_چیست_پارت_272
- درست میگی، ببینم شکت به کیه؟
کمی فکر کرد، انگشتانِ دست راستش، تکیهگاه چانهاش شد:
- ببین تو اون خونه هرکسی میتونه اینکار رو کرده باشه، جز شینا. از باران و شوهرِ لاتش که عاشق شینا بود. تا خودِ کیان!
- نه... کیان نمیشه؛ چهطوری میخواست برادرش رو بکشه؟ اصلا چرا باید این کار رو میکرد؟ اما فرزاد احتمال ِ بیشتری داره؛ چون عاشق شینا بود، اونم که آدم بهدردنخور. این امکان وجود داره که بهادر پسش زده باشه و بهش هشدار داده باشه تا از دخترش دوری کنه، اونم کینهش رو به دل گرفته باشه و دنبال راهی برای نابودیش بگرده.
- از این جماعت هرچیزی بر میاد ارسلان.
- آهان راستی...
مکثی کرد و با دقت بیشتری به سخن در آمد:
- امروز یه چیز مشکوک فهمیدم سعید، تو اون خونه زنی به اسم نغمه وجود داره... تو یه اتاق حبسه و حتی بیرون هم نمیاد. من تا حالا ندیدمش، حتی اسمش رو هم نشنیدم. براش غذا میبرن، هیچکس هم حق ورود به اتاقش رو نداره.
از نظر سعید ماجرا داشت جالب میشد. با دقت به حرفهایش ارسلان گوش میسپرد؛ گویی در میان حرفهایش به دنبال نکته و یا سرنخی میگشت. پوست لبش را به دندان کشید و بعد با جدیتی که بین ابروها و سخنش بود گفت:
- این سرنخ ما رو به قاتل میرسونه ارسلان. باید راجع به این زن اطلاعات به دست بیارم تا ببینم کیه. تا آخر امشب بهت خبر میدم که باید چیکار کنی.
دست به جیب پالتویش برد و شئ کوچکی بیرون کشاند. مشکیرنگ و بسیار ریز بود؛ اما شبیه به حشرهای کوچک بود، بالهای کوچکی داشت و کاملا طبیعی به نظر میرسید. آن را روی میز گذاشت و سپس دستگاهی شبیه به موبایل را نیز کنارش نهاد، نگاه ارسلان با کنجکاوی روی آنان بود.
- اینا چیه؟
romangram.com | @romangram_com