#در_انتظار_چیست_پارت_271


لحظه‌ای بعد گارسون با لباسِ قرمزرنگی که کلاهِ لبه‌دار هم‌رنگش را به سر گذشته بود، با سینی دو فنجان قهوه‌ی ترک آورد. شکر را نیز کنارش گذاشت و بعد رفت.

سعید مقداری شکر در قهوه‌ی ترکش ریخت. ارسلان اما میلی به شکر نداشت؛ گویی دیگر به تلخی عادت کرده بود. همیشه «عادت» از «عشق» بد است؛ چراکه آدم عاشق می‌تواند از عشقش بگذرد و بگوید به خوشبختی‌اش راضی خواهم بود؛ اما آدمی که عادت کرده باشد به هیچ‌وجه نمی‌تواند بگذرد. «گذشتن» بسیار آزاردهنده‌تر از آن است که‌‌ رها شوی.

سعید با انگشتانِ استخوانی‌اش فنجان را در دست گرفته بود، جرعه‌جرعه و آرام‌آرام قهوه را می‌بلعید. ارسلان با تأمل بیشتر و دقیق‌تری می‌نوشید؛ اما ولع خاصی در خوردنش وجود داشت؛ گویی ولع‌اش به تلخی نیز عادت شده بود. در همین هنگام، فنجانِ قهوه‌ی سعید به روی پیشدستی‌اش نشست:

- ببین چی میگم ارسلان، اگه تا امروز به این موضوع شک داشتم که قاتل تو همون خونه‌ست، امروز دیگه مطمئنم.

- چرا؟ مگه اردلان چی گفته؟

کمی تأمل کرد، سپس با دقت بیشتری مو به مو کلمات را ردیف ساخت:

- اردلان نمی‌دونه قاتل کیه، اون به فرشید دوستش شک داره. البته فرشید نمی‌تونه بی‌گـ ـناه باشه، احتمال صددرصد شریک این داستانه؛ اما دستور از جای دیگه‌ست.

- مثلا کی؟

تمام ماجرا و حرف‌هایش با اردلان را توضیح داد. از شهرام گفت و سپس به فرشید و ماجراهای برادرش رسید. تمام نکات را گفت و در آخر افزود:

- ببین، کارِ فرشید نمی‌تونه باشه، حداقلش به تنهایی نمی‌تونه باشه؛ به‌خاطر اینکه اون به تنهایی نمی‌تونه این همه کار رو انجام بده، یه مامور رو بخره و... اون بالاخره باید از یه جایی ساپورت بشه پسر، می‌فهمی؟

- آره؛ اما حالا چرا فکر می‌کنی قاتل تو خونه‌ست؟ شاید یکی از دشمنای بهادر فرشید رو اجیر کرده باشه!

- نه، نمی‌تونه این‌طور باشه؛ آخه دشمنای بهادر از کجا می‌خواستن به اختلافِ بین فرشید و اردلان پی ببرن؟ اصلا از کجا می‌خواستن بشناسنش؟!

romangram.com | @romangram_com