#در_انتظار_چیست_پارت_270


- الو؟ سلام سعید... تو کلاسم، نشنیدم.

- باشه عیبی نداره، باید ببینمت پسر؛ تونستم از اردلان حرف بکشم.

با شوک از جای برخاست؛ طوری که همه‌ی نگا‌ه‌ها از جمله نگار به سوی او کشیده شد:

- واقعا؟

- آره پسر... ببین، بیا کافه‌ی نزدیک دانشگاه، من اون‌جام.

- باشه باشه... تا ده دقیقه دیگه اون‌جام، خداحافظ.

وسایل و کفش را برداشت و با عجله ساختمان دانشگاه را گذراند و به خیابان رسید. کوچه‌ای بالاتر از دانشگاه کافه‌ای کوچک و خلوت قرار داشت، نامش «کافه‌ی تنهایی» بود. زیاد بزرگ نبود و سرجمع چهار میز چوبی درونش دیده می‌شد. نمای دیوار‌ها با کاغذ دیواری قهوه‌ای‌رنگی پوشیده شده بود. میز‌ها و صندلی‌ها همه چوبی بودند و حالت زیبایی داشتند. سعید در انتهایی‌ترین میز کافه نشسته بود؛ گوشه‌ی سمت چپ آن.

ارسلان با ژست خاصی وارد کافه شد و دستی به کت مشکی‌رنگش کشید. نگاهی به درون انداخت و با کمی چشم چرخاندن، سعید را پیدا نمود. دو دستش در جیب‌های کتش جا خوش کرده بود، پا‌هایش با تاب عجیبی به جلو قدم برمی‌داشت و پاشنه‌ی کفش ورنی‌اش ضرب‌آهنگ مشخصی را ایجاد می‌نمود. سعید که جلوی صورتش روزنامه‌ای کهنه قرار داده بود، با نگاهِ جدی خود ارسلان را دید که به سویش می‌رفت. کاغدِ بی‌کیفیت روزنامه را لا زد؛ صدای شکسته‌شدن کاغذِ سفت در کافه پخش شد، سپس روزنامه را به روی میز قرار داد و با لبان ِ غنچه‌شده‌ی قابل تأمل به ارسلان نگریست. ارسلان نیز به آرامی پشت میز جا خوش کرد و با نگاهِ منتظر به سعید خیره شد و سپس لب‌هایش آرام از هم باز شدند:

- سلام... خب تعریف کن.

- سلام، بذار قهوه رو بیارن بعد.

موزیک ملایم و بی‌کلامی فضای کوچک کافه را پر می‌کرد. جفتشان پا روی پا انداخته بودند. پالتوی بلند و مشکی‌رنگ سعید در تنش نشسته بود، دکمه‌هایش باز بود و پلیور قهوه‌ای‌رنگ زیرش را نمایان می‌کرد. تهظـریشی روی صورتش نشسته بود که شکسته‌تر نشانش می‌داد.

ارسلان صورتش صافِ صاف بود.

romangram.com | @romangram_com