#در_انتظار_چیست_پارت_269


- آره آره؛ اما تو از هیچی خبر نداری، باید بهت توضیح بدم.

- نمی‌خوام.... توضیحی نمی‌خوام بشنوم. فقط ولم کن.

با تمام قدرتش ارسلان را هول داد و از آغوشش بیرون جهید. با شتاب و عجله میان اشک‌هایش از ارسلان دور شد و به کلاس رفت و ارسلان ماند و یک دنیا حسرت و ناامیدی از زندگیِ سرد.

به کلاس بازگشت. رد اشک همچنان روی صورت نگار مشهود بود. بی‌توجه به دیگران به جایش رفت و به فکر فرورفت. در جای دیگر بدلش به جای او سر کار رفته بود و مواظب اوضاع بود. نگرانی چندانی از این بابت نداشت؛ اما ذهنش درگیر ماجرای نگار بود. او که می‌دانست به نگار جفا شده، در صدد بود که به او همه چیز را بگوید و به او بفهماند که مجبور به این اعمال است.

هرچند که می‌دانست خواه و ناخواه کارش اشتباه بوده و هیچ توجیهی نگار را متقاعد نمی‌کند؛

اما حداقل باید به او توضیح می‌داد، باید به او می‌فهماند که جز همبسترشدن با دخترکی لوس و ازخودراضی راهی برای نجات برادرش ندارد. باید می‌گفت که عاشقش بوده و است؛ اما نمی‌توانست کاری کند. باید هرطور که می‌شد نگار را راضی می‌کرد تا از جنگ دست بردارد؛

چراکه دوری و بدرفتاری‌های نگار برایش غیرقابل تحمل بود. او در دنیا تنها عشقش نگار بود؛ عشقی که خود گاهی از وسعتش به هراس می‌افتاد؛ اما حقیقت ماجرا این بود، عشق تنها یک روی سکه است، روی دیگرش تنهایی است. ارسلان، نگار؛ همه از تنهایی می‌هراسیدند. آنان تاکنون به این اندازه احساس خوشبختی نکرده بودند و موقع جادیی نیز تا به این اندازه احساس تنهایی و بدبختی نکرده بودند. مگر عشق چیزی جز این است که با او خوشحال باشی و بی‌ او غمگین؟ سخت‌ترین و دشوار‌ترین راه‌ها با مشعوق به سهولت پنداشته می‌شود. این سابقه‌ی عشق در تاریخ است که همچنان مورد توجه قرار گرفته. هرچند که نهال عشق، میان گیوتینی از جنس دروغ و حاکمیت مورد تهدید قرار گرفته است. ارسلان چیزی جز نگار نمی‌خواست، برای به دست‌آوردنش تنها کاری که از دستش برمی‌آمد، این بود که ابتدا اردلان را نجات دهد و سپس نگار را متقاعد کند که با او بماند. هرچند که شکِ بزرگی در این‌باره داشت؛ شک به این موضوع که آیا نگار قبول می‌کند؟ باید می‌دید که روزگار چه می‌خواهد؛ روزگارِ غم‌زده.

آن‌قدر غرق در افکارش بود که متوجه‌ی تمام‌شدن و رفتن استاد نشده بود. باید کاری می‌کرد؛ باید هر طور شده نگار را به سوی خویش می‌کشاند. ذهن و قلبش برای این موضوع به تب و تاب افتاده بود.

بعد از اتمام کلاس همان‌طور که در خیال سیر می‌کرد، دستی به روی شانه‌اش نشست. با شوک از فکر بیرون آمد و به عقب نگریست. دوستش بود، داشت صدایش می‌زد:

- ارسلان...! چی شده؟ کجایی؟ موبایلت داره زنگ می‌خوره پسر.

حس شنوایی‌اش بازگشت، صدای زنگ موبایل کلاس را برداشته بود. موبایل را با گیجی درآورد و به شماره‌ی سعید نگریست. امروز از زندان بیرون آمده بود و می‌خواست قضیه را به ارسلان توضیح دهد. دکمه‌ی پاسخ را فشرد و صدای سعید در گوشش پخش شد:

- سلام ارسلان... چرا جواب نمیدی؟

romangram.com | @romangram_com