#در_انتظار_چیست_پارت_268
- خفه شو...! دیگه این حرف رو نزن آشغال عوضی... دلم میخواد خفهت کنم رذل بی همهچیز... تو یه دروغگو آشغال هستی. برو جلوی چشمم نباش... نمیخوام حتی ریختت رو ببینم.
بُهت و حیرت در صورت متعجب ارسلان موج میزد. چه میشنید؟ نگار... به او این حرفها را زده؟ به او گفته برو؟ به او گفته رذل؟ مگر او چه کرده بود؟ این سؤالاتی بود که مدام در ذهن خوابگرفتهی ارسلان چرخ میزد. باورش نمیشد که نگار این حرفها را زده باشد. مانند یک شمع رو به آبشدن به اتمام رسیده بود. خستگیاش دوچندان و یا صدچندان شده و بسیار آزرده و غمزده بود. لبان لرزانش به سختی از یکدیگر جدا شدند تا حرفی بزند؛ اما غرش نگار او را از حرفزدن بازداشت:
- خفه شو گفتم! برو پیش همون آشغالی که باهاشی... من عروسک توی دستت نیستم عوضی. حالا من باهات بازی کردم یا تو، ها؟ چهطور... چهطور تونستی آخه؟ چهطور تونستی با من این کار رو بکنی؟ من که... من که دوستت داشتم.
گریه مجال حرفزدن به او نداد؛ میان حرفهایی که همهاش از سر عصبانیت و وضع روحی نابهسامانش بود، به گریه افتاده. اشکهایش بیمحابا میریختند. ارسلان میان زاریهای او با صورتی نگران و هوشیار به سویش رفت و دستش را به طرفش دراز کرد.
- دستت به من نخوره ها! برو عقب.
بیتوجه به حرفها و گریههایش با حالتی پریشان نگار را در آغوش کشید. سفت و محکم سرش را به سینهاش فشرد. نگار مخالفت میکرد؛ اما ارسلان با فشار بیشتری او را فشرد. اشکهایشان مانند سیل جاری میشدند و طغیان میکردند.
- آروم باش... آروم باش... تو چی دیدی نگار؟ بهم بگو.
نگار با مشت به سینهاش میکوبید و هقظـهق میکرد. میان زاریهایی که از عمق جان بر میآمد لب به سخن گشود:
- اون دخترِ کی بود، ها؟ چهطور تونستی ببوسیش...؟ مگه نمیگفتی من رو دوست داری؟ تو یه آشغالی ولم کن!
ارسلان تازه متوجهی داستان شده بود. ابروهایش به بالا پرید و میان اشکهایی که حال بیصدا جاری میشدند، با بغضی سنگین و رو به سقوط گفت:
- نگار... صبر کن... صبر کن عزیزم... به خدا بهت توضیح میدم... اونطور که فکر میکنی نیست.
- خفه شو... چی اونطور که فکر میکنم نیست؟ من خودم... با چشمای خودم... دیدمتون.
romangram.com | @romangram_com