#در_انتظار_چیست_پارت_267


- نه.

- چرا آخه؟ واجبه که بری؟

- آره.

- می‌موندی استراحت می‌کردی خب.

- خوبم مامان، فراموش کن.

با استیصال به او نگریست و بعد آرام‌آرام اتاق را ترک نمود. نگار وسایل و کتاب‌های مورد نیازش را در کوله‌اش نهاد. پالتو و شلواری مشکی‌رنگ پوشید. حاشیه‌ی پالتو‌یش از پشم قهوه‌ای‌رنگی شکل می‌گرفت. بعد از آنکه نگاه سرد و خون‌مُرده‌ای به خویش در آینه کرد، خانه را ترک نمود. مانند هر روز با تاکسی رفت. زمان رسیدن و پیاده‌شدنش با رسیدنِ ارسلان مصادف شد. نگاهش هنگام پیاده‌شدنش از تاکسی به ارسلان افتاد. به نظر خوب می‌رسید؛ اما راز درون سینه‌اش نمایان نبود. او نیز مقابل در ورودی دانشگاه ایستاده و منتظر آمدن نگار مانده بود. نگاهش رگه‌های پیروزی داشت؛ اما غم عمقش بسیار سخت دیده می‌شد. نگار از تاکسی پیاده شد و بی‌تفاوت از کنار ارسلان گذشت.

- سلام..

گویی صدایش را نشنیده باشد، به راه خویش ادامه داد. ارسلان بسیار متعجب و غم‌زده شد. به دنبالش دوید و خود را به سرعت به او رساند، لب به سخن باز کرد و با استیصال گفت:

- چرا این‌طوری می‌کنی آخه؟ حالا که جدا شدیم و با هم نیستیم حتی نباید جواب سلامم رو بدی؟ مگه چیکارت کردم من، هان؟

نگاه ِ سرد نگار به آتشی هولناک بدل شد. از رنگ نگاهش هراسی جان‌فرسا به دلش راه یافت، با سماجت دنبالش راه می‌رفت و به التماس سخن می‌گفت:

- چرا ازم عصبانی هستی؟ تا امروز حتی تو رومم نگاه نکردی، میشه بگی من دقیقا چی کار کردم؟ چرا باید قهر و بد رفتاری تو رو تحمل کنم نگار! من... من عاشقتم... می‌فهمی؟

با عصبانیت از جای ایستاد و غرید:

romangram.com | @romangram_com