#در_انتظار_چیست_پارت_266


- آ! امروز کتابخونه میری؟ اگه میری بیا برسونمت.

- نه عزیزم خسته‌ام. امروز هم فکر نکنم مطالعه زیاد روم تاثیر بذاره.

- اکی عشقم. پس من میرم.

- خدافظ عزیزم.

بـ ـوسه‌ای میهمان گونه‌اش کرد و سپس مانند پرندگانی که از قفس آزاد شده باشند، پر کشید. سوار ماشین شد. ابتدا به منزل رفت و کتاب‌های دانشگاهش را در کیفش نهاد و بعد از کمی حرف با ریحان و بیان اوضاع و داستان نغمه، به سوی دانشگاه به حرکت در آمد.

از طرف دیگر، نگار همچنان پریشان و بدحال بود. دیشب را کابوسِ زنده نام نهاد. بیش از پیش از نریمان متنفر شده بود و اکنون دیگر مصمم و بی‌ترس می‌خواست او را بکشد، انتقام بگیرد و نابودش کند. صورتش مُرده بود و همچنان جای سیلی که رد پنجه‌های حیوان‌مانندی رویش بود، دیده می‌شد.

مریم هنگامی که نگار را درحال عوض‌کردن لباس‌هایش دید، با اعتراض به سویش رفت و گفت:

- امروز نمی‌خواد بری نگار، بشین خونه عزیزم.

نگاه سرد نگار به سویش کشیده شد؛ اما نه حرفی زد و نه دست از عوض‌کردن لباس‌هایش برداشت. نگاهش هیچ حسی را منتقل نمی‌کرد؛ نه نفرت و نه ترس، بلکه بی‌تفاوت و بی‌روح بود. لب‌هایش فروبسته و خاموش و مو‌هایش پریشان و خسته زیر مقنعه نشسته بود.

مریم وقتی سکوت نگار را دید، دوباره لب به اعتراض باز کرد:

- میگم نرو دختر...‌ای بابا.

تنها به یه کلمه اکتفا کرد:

romangram.com | @romangram_com