#در_انتظار_چیست_پارت_265
- سلام مادر.
باران و فرزاد نیز سلامی کردند و پاسخ سردی شنیدند. کنار شینا نشست و مشغول خوردن شد؛ اما ذهنش همچنان درگیر نغمه بود. به یادآورد؛ هنگامی که در با چرخش قفل باز شد و در انتهای اتاق تاریک، چیزی گنگ و پر از ابهام به او چشمک زد. با آخرین توانش نگریست؛ اما چیزی جز یک هالهی تاریک میان یک تاریکی مطلقتر چیزی ندید. تردید داشت که از شینا یا بقیه بپرسد. دوست نداشت که همان اول کار به او مشکوک شوند؛ برای همین در سکوت با صبحانهاش بازی کرد و مقدار کمی از آن را نیز خورد. شینا که همیشهی خدا در خانه بود و به جز کتابخانه جایی نداشت که برود، آنجا نیز کتابهای روانشناسی مختص به موفقیت یا عشق را میخواند!
بعد از تمامشدن صبحانه، کیان رو کرد به ارسلان و گفت:
- علی پسرم... اگه میری نمایشگاه برسونمت.
- میرم عمو؛ ولی نیازی نیست شما من رو برسونین. من خودم برم خیلی راحتترم.
- تعارف میکنی پسرم؟
- نه عمو... نمیخوام بیخودی راهتون دور بشه.
- هرطور راحتی.
بعد از آن رو به شینا کرد و با لحن مهربان و گرمی گفت:
- من دیگه باید برم عزیزم، مواظب خودت باشیا.
لبخند کمجانی به لبان شینا آمد و با بیرمقی گفت:
- باشه عزیزم. مواظب خودت باش...
romangram.com | @romangram_com