#در_انتظار_چیست_پارت_264


خدمتکاران نگاهی به یکدیگر انداختند و دختر جوان با تردید پاسخ داد:

- نه آقا! این صبحونه واسه نغمه‌خانومه.

لحنش مشکوک‌تر و سؤالی‌تر شد:

- نغمه خانوم؟ ایشون کی هستن؟

دوباره نگاه‌ها به سوی یکدیگر کشیده شد؛ اما این‌بار چیزی جز سکوت عاید ارسلان نگشت. خدمتکاران از کنارش گذشتند. ارسلان با تردید قدم برداشت؛ اما میان راه متوقف شد و به مسیر رفتن خدمتکاران خیره ماند. به انتهای سالن می‌رفتند. دقیقا انتهای سالن دری چوبی‌ قرار داشت.

کلید را از جیبشان درآوردند و در را باز کردند و سپس با احتیاط واردش شدند. صدای بسته‌شدن در، ارسلان را از شوک بیرون آورد. ذهنش درگیر اتفاقی بود که مشاهده‌اش کرده بود. باید می‌فهمید که نغمه کیست و چرا در اتاقی حبسش کرده‌اند؟ سعی کرد شک را از صورتش پس بزند و لبخند به جایش بیاورد. پله‌های سنگی راه‌پله را پایین آمد. به سوی سالن غذاخوری رفت. همگی پشت میز نشسته بودند و انتظار ارسلان را می‌کشیدند. طبق معمول کیان در صدر میز نشسته بود و فرزانه کنار دستش، شینا کنار صندلی خالی نشسته بود و مقابلش فرزاد و باران جلوس کرده بودند.

از‌‌ همان دور لبخند بزرگی به لبان آورد و با صدای بلند سلام کرد:

- سلام به همگی...!

کیان خنده‌ای کرد و با شادابی که از صورتش می‌ریخت پاسخ داد:

- سلام دوماد خواب‌آلود.

فرزانه نیز با لبخند گرمی جوابش را داد:

- سلام پسرم.

romangram.com | @romangram_com