#در_انتظار_چیست_پارت_263


صدای ظریف باران به گوشش رسید:

- منم علی.

با کلافگی نگاهی به آینه انداخت و تن‌پوش را در تنش سفت کرد. در را به حالت نیمه‌باز در آورد و با لبخندی دروغین به او خیره شد:

- بله؟

نگاهِ حریص باران به روی بدن ارسلان و گردنش کشیده شد که قطراتی از آب در حال رقابت برای فروریختن بودند.

- آ! شینا نیست؟

- نه... رفت پایین واسه صبحونه.

- آهان... باشه آقا خوشتیپه.

لبخندی تحویلش داد و در را بست. نفسی از سر آسودگی کشید و لباسش را پوشید و بعد از شانه‌زدن مو‌هایش با سر و روی آراسته به بیرون آمد. سنگ زیر پایش از جنس مرمر طلایی‌رنگ بود که انعکاس زیبایی داشت. صدای پاشنه‌های کفش ورنی ارسلان در راهروی طویل و بزرگ می‌پیچید. طبقه‌ی دوم پر از اتاق‌های مخصوص افراد خانواده بود. طبقه‌ی سوم عمارت استخر و فضای تفریحی به همراه اتاق مخصوص کنترل دوربین قرار داشت.

با قدم‌های منظم به سمت راه پله حرکت کرد تا به طبقه‌ی اول برود، میان راه میز چرخداری که رویش صبحانه چیده شده بود نظرش را جلب کرد.

با چشمان مشکوک و نظاره‌گر به خدمتکاران نگریست و مقابل میز از حرکت ایستاد. لحن کنجکاوانه‌اش خدمتکار جوانی را خطاب قرار داد:

- ببخشید... این صبحونه واسه کیه؟ آ! یعنی کسی حالش خوب نیست که نیومده پایین؟

romangram.com | @romangram_com