#در_انتظار_چیست_پارت_262
ارسلان با تردید به خود و شینا نگریست که در آن لباس مانند حوریان بهشتی چشمک میزد. با تردید و دودلی گفت:
- تو هم... میای؟
لبخند روی لبان شینا گسترش یافت و با ذوق پاسخ داد:
- آره... چراکه نه.
اما ارسلان یکباره پشیمان شد. با حالتی که گویی دیرش شده باشد، کمی به ساعت نگریست و گفت:
- آ! عزیزم؛ ببخشید واقعا، امروز کارم یهکم زیاده نباید دیر کنم... باشه واسه یه وقت دیگه.
یأس و ناامیدی به جان شینا افتاد؛ با حالتی پژمرده و آزرده تمام شورش خاموش گشته و لب ورچید:
- باشه.
بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد و ارسلان تنها شد. نفس آسودهای کشید و با کلافگی و بیمیلی از تخت بلند شد. دلش تنگ بود؛ اما نه تنگ هــ ـوسهای زودگذر و ننگ، بلکه دلتنگ نگارندهی قلبش بود! تمام رخوت عقبماندهی تنش را به زیر آب برد. فشار دوش، موهای ژولیده و تنِ خستهاش را شست. قطرات آب از بدنِ عضلهای او پایین میریخت.
شیر آب را بست و به بیرون آمد، تنپوشی به تن کرد و مقابل آینه ایستاد تا موهایش را خشک کند. مشغول خشککردن بدن و موهایش بود که صدای در بلند شد.
در همان حالت با صدای بلند گفت:
- کیه؟
romangram.com | @romangram_com