#در_انتظار_چیست_پارت_261


ارسلان گیج و منگ، تکانی خورد و به آرامی لای چشمانش را باز کرد. با دیدن نگار در کالبد شینا، بسیار جا خورد و با حیرت به او نگریست. چشمانش کامل باز شده و نیم‌خیز شده بود؛ اما همچنان به بدنش کش و قوس می‌داد. کمی که چشمانش را مالاند، متوجه شد که شینا مقابلش ایستاده است. کمی از آن حرارت فروکش کرد؛ اما سعی کرد که لحنش را تند نکند:

- چی شده...؟

- صبحونه‌ست عزیزم.

- آهان... باشه عزیزم... الان میام، می‌خوای تو برو.

- نه هستم باهم بریم.

- نه عزیزم، برو. من باید یه دوش بگیرم یه‌کم طول می‌کشه.

- باشه عشقم؛ پس بیا سالن غذاخوری.

- باشه عزیزدلم.

ارسلان پیراهنش را مقابل شینا درآورد و با کلافگی دستی در مو‌هایش برد. شینا مقابل در از حرکت ایستاد و با چشمان حریص به ارسلان خیره شد. هنگامی که سنگینی نگاهش روی ارسلان تاثیر گذاشت، رویش را به سویش گرفت و با تعجب گفت:

- ببین چه‌طوری نگاه می‌کنه...!

خنده به لبان شینا آمد و با پررویی تمام گفت:

- دوست دارم!

romangram.com | @romangram_com