#در_انتظار_چیست_پارت_258
از طرف دیگر نگار به روی تخت خود بیدار بود. زانوانش را در آغوش خویش جمع کرده و چانهاش را رویش گذاشته بود. آن شب به همراه نریمان، بزرگترین دشمنش، بیرون رفته بود. شام خورده بود. خندههای پرتزویر به لب مینشاند؛ اما حقیقت این بود، نگار از او متنفر بود؛
آنقدر متنفر که با یادآوری او و بیرونرفتنش با او، با خشم دندان میسایید و مشتهایش گره میخورد. تمام هدفش در این خلاصه میشد که نریمان را زمین بزند و انتقام تمام بدبختیهای خود و مریم را بستاند. چشمانش آنقدر کور شده بود که بهخاطر این کار از نجابت خود نیز دست برداشته بود. کاش میدانست که نفرت راهی برای به آتشکشیدن انسانیت است. هنگامی که بذر کینه و نفرت در دل آدمها بنشیند، برای آنکه روح و جسم خود را آرام کنند، انسانیت را سر میبرند و با بیرحمی تمام میجنگند؛ همان جنگی که کثافتش به اندازهی تمام لجنهای دنیا است.
نیمهشب بود. ساعت، دو بعد از نصفه شب را نشان میداد و نگار تنها به این شب نحس فکر میکرد. با خود میگفت کاش در همان لحظه که مریم خانه نبود میکشتمش! به جایی رسیده بود که به قتل فکر میکرد. در کشاکش تفکراتِ ضد و نقیض، صدای تقهی در نگار را با وحشت هوشیار کرد. ناخودآگاه اشک در چشمانش حلقه زد و چانهاش شروع به لرزیدن کرد. در را قفل کرده بود؛ برای همین جز صدای تقهی در چیزی به گوش نمیرسید. آب دهانش با شدت بلعیده میشد. تند و تیز از جای برخاست، اولین چیز بزرگی را که به نظرش میآمد به چنگ کشید؛ یک گلدان که طرح رویش از گلهای فیروزهای شکل میگرفت. دوباره صدای در بلند شد.
نگار با همان لرزش خفیفی که وجودش را از آن خویش کرده بود، با حالت تدافعی لب به سخن گشود.
- ک ک کی هستی...؟
چراغ ِ خوابگرفتهی اتاق شروع به خاموش و روشنشدن کرد. مدام به روی وحشتآفرین نگار چشمک میزد؛ اتاق غرق در تاریکی و نور میشد و خاموشی و روشنی دست در دست هم به نگار حمله میبردند. نگار همچنان میلرزید. صدای زوزهی باد به طور گنگ از بیرون شنیده میشد.
صدایی از پشت در آمد؛ صدایی که نیمی از وجود نگار را به آرامش مبدل کرد:
- نگار...؟ چی شده چرا نخوابیدی؟ چرا در رو قفل کردی مادر؟
نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- الان میخوابم مامان... برو بخواب تو.
- باشه من رفتم... بخوابیا، دیروقته.
- باشه مامان، باشه!
romangram.com | @romangram_com