#در_انتظار_چیست_پارت_257
ساعتها پشت سرهم گذشتند و میهمانی تمام شد. اتاق بزرگ و مجللی برای عروس و داماد تهیه کرده بودند تا روزگار را در آن بگذرانند. اتاق از رنگ قرمزِ کمرنگ تشکیل شده بود. حاشیههای آن مانند اتاق کودک، از گلبرگهای آبی نفتی و صورتی پر شده بود. تخت خواب چندنفرهای وسط آن قرار داشت. ملحفهها و بالشتها قرمز پررنگ بودند. میز توالتِ صورتیرنگی مخصوصِ شینا مقابل تخت قرار داشت که بسیار شیک و بزرگ بود. رویش از لوازم آرایش او پر شده بود. کمد بزرگ کرم رنگی نیز گوشهی اتاق دیده میشد که مخصوص لباسهای ارسلان بود. دستشویی و حمام نیز مقابل تخت بودند.
شینا مقابل آینهی میز توالت ایستاده بود، دست راستش را با سماجت عقب میراند و سعی داشت به پشتش برساند تا بتواند زیپ پشت پیراهنش را پایین بکشد. ارسلان تازه از دستشویی بیرون آمده بود و لباسهای راحتیاش را پوشیده بود. صدای شیطنتآمیز و خندان شینا، ارسلان را مخاطب قرار داد:
- علی...! عزیزم...! میای کمک؟
عشوهای صدچندان به صدایش داده بود. ارسلان بدون هیچ تغییری در صورت جدی و خستهاش، پشت شینا ایستاد و زیپش را پایین کشید و بدون توجه به او خود را به تخت رساند و رویش دراز کشید. دست راستش به طور مورب روی پیشانیاش قرار داشت و چشمانش بسته بود.
شینا بسیار متعجب گردید و به عبارتی جا خورد. با ناباوری به ارسلان خیره شده و دهانش نیز کمی باز مانده بود. شانههای لـ ـختـ و سفیدش میان قرمزِ پررنگ پیراهنش که جذابیتی شگرف به او میبخشید، در روشنای نور خیرهکننده بود. بدون هیچ حرفی و با آزردگی، دستمال کاغذی را برداشت و رژلب روی صورت را پاک کرد و سپس آرایشش را کامل زدود؛ اما نتوانست حرفی نزند؛ برای همین با صدایی که مظلومیت را به آن افزوده بود و کمی آزرده به نظر میرسید گفت:
- علی؟
ارسلان در همان حالت بدون آنکه تغییری به خود بدهد، تنها توانست بگوید:
- هوم؟
شینا این دست و آن دست کرد، انگار تردید داشت؛ اما لحنش همچنان مظلومانه بود:
- خستهای عزیزم؟
- اوهوم.
سکوت کرد، خیره به او نگریست و با خود گفت که حتما بسیار خسته و بیرمق است. مشغول کار خود شد تا آرایشش را کامل پاک کند و به دستشویی برود. هنگامی که از دستشویی خارج شد، ارسلان به پهلو افتاده بود و به خواب عمیق فرو رفته بود. با ناامیدی پیراهنش را عوض کرد و به گوشهی تخت پناه برد. چندباری سعی کرد که به او نزدیک شود و او را در آغوش بکشد؛ اما گویی ارسلان هربار با تکانها و غلتهایی که میخورد، او را از این عمل پشیمان میساخت. در حقیقت ارسلان بیدار بود؛ اما خود را به خواب زده بود. و آدمی را که خواب باشد میشود بیدار کرد، جز آنکه خود را به خواب زده باشد.
romangram.com | @romangram_com