#در_انتظار_چیست_پارت_256


- نه بابا... این چیزا تو خانواده‌ی ما عادیه.

در میان حرکات بدنش ناگهان پشت به ارسلان شد و خود را کامل به او چسباند و همان‌طور می‌رقصید. دندان‌های شینا محکم روی هم نشستند؛ گویی درحال شکستن بودند. با جمع می‌رقصید؛ اما تمام حواسش به سوی آنان بود. صدای فرزانه زیر گوشش او را از خیال بیرون کشاند:

- برو شینا... نذار اون *** علی رو ازت بگیره.

شینا که وجودش غرق در نفرت و خشم بود، با گام‌های بلند به آن سو رفت؛ دامن بلند لباس قرمز رنگش در دست مشت شده بود. وقتی به آن‌جا رسید، با صدای پر از حرص و غضبی که سعی داشت کنترلش کند به سوی باران گفت:

- فکر کنم دیگه کافی باشه، مگه نه؟

باران خنده‌ای کرد و از ارسلان جدا شد و گفت:

- من که خیلی لذت بردم!

سپس چشمکی به سوی ارسلان روانه کرد و از آنان فاصله گرفت. شینا با حرص دستان ارسلان را گرفت و با چشم‌غره به او گفت:

- خوش گذشت؟

ارسلان خنده‌ای کرد و با لحن بامزه‌ای گفت:

- چه غیرتی هم میشه...! مگه من خواستم باهاش برقصم عزیزم؟ نمی‌دونم چرا این‌قدر احساس صمیمیت کرد، خوب شد اومدی... حالم داشت بد می‌شد.

با این سخن، لبخند به لب‌های شینا بازگشت. آهنگ ملایم‌تر شد و مخصوص عشاق گشت. جمعیت پراکنده شدند و ارسلان و شینا تنها کسانی بودند که در پیست حضور داشتند، یک دست ارسلان در دست شینا بود و دیگر دور کمرش. با حرکات منظم و دقیق او را تکان می‌داد و می‌چرخاند. دوربین در دست فیلم‌بردار مدام به حرکت در می‌آمد و بالا و پایین می‌شد تا لحظات را ثبت کند. میهمان‌ها با لذت می‌نگریستند. کمی بعد گروه‌های دونفره به شینا و ارسلان پیوستند و جمع بیشتر شد. ارسلان میان بغض مجبور به خندیدن بود.باورش نمی‌شد که دستان کسی جز نگار در دستش باشد. روزگار را سیاه می‌دید؛ مانند عمق شبی که در جانش رخنه کرده بود. تمام دعایش این بود که این روز‌ها تمام شود؛ اما خود نیز شک داشت که با تمام‌شدنش چه می‌شود؟ برای همین تلاشش برای آزادکردن اردلان را لازمه‌ی زندگی می‌دانست. اگر برادرش اعدام می‌شد، خود اولین کسی بود که از داغش جان می‌سپرد.

romangram.com | @romangram_com