#در_انتظار_چیست_پارت_255
- تو تعریف نکنی کی بکنه وروجک!؟
کمی صحبت به درازا کشید و بعد کیان از آنجا رفت. کمی گذشت تا شام سرو شد؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد روی میز دیده میشد. برهی گوساله تا بوقلمون! نوشابههای الکی و غیر الکی، ماست و دسرهای رنگارنگ. همهچیز به جز انسانیت. گویی تمام آن آدمهای متمدن و ثروتمند، موقع خوردن غذا به گرازهای وحشی میمانستند.
بعد از سرو شام، خدمتکارها مشغول جمعآوری میز شدند و میهمانان به روی صندلیهای مخملینشان بازگشتند. گروه موزیک دوباره آهنگی شاد نواخت؛ گویی کنسرتی زنده بود که مردم به طور مجانی تجربهاش میکردند. مردها و زنها درهم میغلتیدند و بدون هیچ هراسی با هم میرقصیدند. شینا و ارسلان نیز بعد از کمی استراحت به آنان پیوستند. آهنگ ملایمتر شده بود و جمعیت دور عروس و داماد را احاطه کرده بودند. صدای جیغ و هورا، به همراه خندهها و شادیها در فضا منعکس میشد و با نورهای رنگارنگی که از چراغهای وصل شده منعکس میشد، درهم آمیخته میشد.
همهچیز به درستی پیش میرفت. کیان نگاهش متوجهی اطراف بود و کمتر به رقـــص و شادی توجه داشت. فرزاد میان جمعی از دخترها به رقصیدن میپرداخت و باران با عصبانیتی مضاعف، به ارسلان و شینا مینگریست. کمی که گذشت، بادی به دماغش انداخت و عشوهای به بدنش افزود. خرامانخرامان به سوی پیست حرکت کرد و میان جمعیت جای گرفت. پیچ و تابی که به بدنش میداد، چشم اکثریت مردان را به خود خیره کرده بود و این وسط ارسلان نیز استثنا نبود؛ اما شاید مانند قبل خوی حیوانیاش زیاد فعال نبود، آن هم بهخاطر انبوه غمی بود که سینهاش را فراگرفته بود.
باران خود را به شینا و ارسلان رساند و با خنده و صدایی بلند که در هیاهوی موزیک گنگ میشد گفت:
- خیلی خوشگل شدین! شینا... این آقا خوشتیپه رو نمیخوای ول کنی دو دیقه ببینم چهقدر رقـــص بلده؟
شینا ابرو در هم کشید و نگاهش را به ارسلان کشاند. ارسلان لبخند محوی روی صورتش بود و سعی داشت عادی به نظر برسد. با اکراه به سوی فرزانه رفت که میان جمعی از دوستانش میرقصید و ارسلان را به باران سپرد؛ اما نگاه خصمانهاش لحظهای از آنان برداشته نمیشد.
باران با شیطنت لبش را گزید و گفت:
- چه افتخار بزرگی!
دستانش در دستان ارسلان جای گرفت و هماهنگ با موزیک شاد به رقصیدن پناه بردند.
- اما به نظر کار درستی نکردین؛ چون نامزدم ناراحت شده.
باران چرخی زد و قری به کمرش داد و در همان حال پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com