#در_انتظار_چیست_پارت_254
کیان از کوره در رفت و با صدای بلندی غرید:
- برادرِ اون قاتل! همون عوضی بی پدر و مادری که داداش دستهگلم رو کشت. اون حرومزادهی بی همهچیز... حیف این قانون مسخره جلوی دست و پام رو گرفته، وگرنه جفتشون رو میفرستادم جهنم.
انگشتان دست ارسلان با خشم در هم گره خوردند؛ دستی که پایین بود و کنار پایش پنهان شده بود. دندانهایش روی هم ساییده میشدند، فکش منقبض شده بود و از چشمانش خون میچکید. به زحمت عصبانیت را از روی صورتش پس زد و لبخندی به لب نشاند و با لحن پرتزویر و زنندهای گفت:
- خب... سرش رو بکنین... زیرآب و خلاص!
کیان از پای ایستاد و با تعجب به ارسلان نگریست. ریشخندی به لب نشاند و با لحن پر از غروری گفت:
- اون همین الانشم مُرده...! فقط داره نفس میکشه.
احساس خفگی به او دست داد، بیراه نمیگفت؛ آنان هم اکنون نیز مُرده بودند. با دست کمی یقهی پیراهن سفیدرنگش را جابهجا کرد و لبخندی به لب نشاند:
- چه خوب... این بهترین روش برای کشتن به حساب میاد.
کیان خندهای کرد و با صدای شو طبعانهای گفت:
- طوری از قتل حرف میزنی انگار یه قاتلی.
شینا نیز خندهای کرد و در جواب کیان، به جای ارسلان پاسخ داد:
- نه عمو... شوهر من یه پارچه آقاست.
romangram.com | @romangram_com