#در_انتظار_چیست_پارت_253
پوزخندی کوکورانه لبان ارسلان را از آن خود کرد. یادداشت در دست کیان مچاله شد و به زمین افتاد. به سوی محافظها کرد و با لحن سرد و پرخاشگرانهای غرید:
- کی این رو آورده؟
محافظها دستان خود را در جلو قفل کرده و سر به زیر انداختند. یکی از آنان با هراسی امتدادیافته پاسخ داد:
- نمیدونیم آقا... وقتی کادوهای روی میز رو بررسی میکردیم دیدیمش.
کیان که عصبانیت سرخش کرده بود، با سیلی جانانهای به محافظ او را از جای پراند. با لحن تند و پر از خشمی فریاد کشید:
- برین گمشین حواستونم جمع کنید، اگه امشب اتفاقی بیفته پدرتون رو در میارم.
محافظها شتابان آنجا را ترک گفتند. شینا که بسیار نگران و آزرده بود، با صدای تقریبا بلندی گفت:
- چی شده عمو؟
ارسلان تنها مینگریست، کنجکاوی دروغینی به چشمانش افزوده بود تا اوضاع نرمال به نظر بیاید. کیان کلافه دست به کمر گرفته بود و دور خودش میچرخید، سپس با نفسهای عصبی از حرکت ایستاد و رو به شینا گفت:
- رو یادداشت نوشته بودن عروسی مبارک! از طرف ارسلانِ رادمهر. لعنتی... با گلی که روی مزار میذارن بهمون هشدار داده. اون آشغاله. حیف... حیف نمیدونم کیه و کجاست؛ حیف نمیدونم، وگرنه بهشون میفهموندم نباید کسی رو تهدید کنه، اونم کی؟ من رو؟ خانوادهم رو؟ میکشمت آشغال!
ارسلان با نگاه متحیر و لحنی پرسشگرانه گفت:
- ارسلانِ رادمهر دیگه کیه؟
romangram.com | @romangram_com