#در_انتظار_چیست_پارت_252


بعد از رقـــص قومیت‌های ایرانی، نوبت به شعبده‌بازی و حرکات آکروباتیک رسیده بود. گروهی که در سیرک بزرگی کار می‌کردند، به وسط آمده بودند. وسایل لازم را نیز در آن‌جا قرار داده بودند. فردی که صورتش را با زغال سیاه کرده بودند، به همراه بازیگر کنارش به نمایش کمدی می‌پرداخت. بعد از آن شعبده‌بازان نمایششان را آغاز نمودند. فردی که لباس بلند و شنل‌مانندی‌ داشت، در دستش کلاهی بود که درونش هیچ‌چیز نبود؛ اما به یکباره از آن خرگوش بیرون می‌پرید. جالب بود؛ هرچند که قدیمی و حوصله‌سربر. مرد دیگری که گویی چینی بود، با صورتی نقاشی کرده و لباسی ببرمانند، به روی چند تخته‌ی معلق به روی چرخ، در حال انجام حرکات آکروباتیک بود و مردم از آن لذت می‌بردند.

پذیرایی به شکل کاملی انجام شده بود؛ هم نوشیدنی‌های الکی و هم نوشیدنی‌های غیر الکی؛ به همراه شیرینی‌ها و میوه، به میهمانان تحویل داده می‌شد. جمعیتی قالب بر سیصدنفر در داخل و بیرون عمارت قرار داشتند. محافظ‌ها نیز به دقت میهمانان را کنترل می‌کردند تا مراسم در آرامش پیش برود.

بعد از اتمام نمایش گروه ساز و آواز، موسیقی زنده اجرا کردند و مردم همراه با جفت‌هایشان به وسط آمده و می‌رقصیدند. کیان درحالی که دستی در جیب داشت و ژست افراد مهم را گرفته بود، به سوی جایگاه عروس و داماد رفت. با خنده و خوشحالی که صورتش را شاداب‌تر می‌کرد، به جفتشان نگاهی کرد و گفت:

- به به... عروس و دوماد گُل! مبارک باشه دخترم...

صورت شینا را بوسید و برای لحظاتی در آغوشش کشید، سپس به سوی ارسلان رفت و گفت:

- مبارک باشه دومادِ جدیدمون!

او را نیز بوسید و در آغوش کشید. ارسلان لبخندی زد و تنها به گفتن کلمه‌ی «ممنون» اکتفا کرد؛ اما شینا با شور و شوق شروع به ابراز هیجان و احساسات می‌کرد و کیان نیز به حرف‌های کودکانه‌اش می‌خندید. در همین بین بود که محافظی با هیکلی بزرگ و کت و شلوار مشکی‌رنگ، که سرش تاس بود و صورتش برعکس هیکلش کمی جوان و خام به نظر می‌رسید، با عجله به آن سمت رفت. کنار کیان از حرکت ایستاد. کیان با ابروهای درهم‌کشیده شده و صورتی نگران به او نگریست و پرسشگرانه گفت:

- چی شده پسر؟

محافظ کمی آن دست و این دست کرد و پاسخ داد:

- آقا... یه چیزی به دستمون رسیده.

- چی؟

نگاه‌های نگران به سمت محافظ دیگری افتاد که با دسته‌گُلی در حال نزدیک‌شدن به آنان بود. مقابلشان از حرکت ایستاد و با هراس دسته‌گل بزرگ را به سوی کیان گرفت. کیان نگاه سرگردان و عصبی‌اش را میان محافظ‌ها چرخاند و به دست گل خیره شد. با عجله آن را از دستش کشید و به یادداشت بزرگی که به روی دست گل زده بودند نگریست.

romangram.com | @romangram_com