#در_انتظار_چیست_پارت_251
- کارِ سختی نیست! فقط باید از این تلختر باشی.
ابرو درهم کشید و با لحنِ آزرده و پرسشگرانه گفت:
- الان تو تلخی امشب؟
ارسلان بیحرکت با نگاهی جدی به شینا چشم دوخت و دستانش را به روی بازوان او قرار داد، مستقیم به چشمانش زل زد و گفت:
- امشب شیرینترین شب عمرمه شینا! این کارم بهخاطرِ عادتمه عزیزم.
شینا لبخندی زد و با لبانِ رژزدهی برجستهاش، آرام گونهی ارسلان را بوسید و زیرلب گفت:
- خیلی دوستت دارم علی!
اما هرچه منتظر ماند، جز لبخند چیزی عادش نشد. ارسلان با دست به سوی رقاصان اشاره کرد و گفت:
- عزیزم ببین اون داره چهطوری میرقصه؟ اینا رو از کجا آوردین؟
شینا به زحمت لبخندی دروغین و سخت، به لب آورد و گفت:
- عمو جورشون کرده... نمیدونم.
دیگر سکوت بود که میانشان حرف میزد. نوشیدنی دیگری آوردند و ارسلان دوباره یکنفس سر کشید. کمی سرش سنگین شده و چشمانش خواب گرفته بود؛ اما هوشیاری خود را از دست نمیداد و مواظب کارهایش بود.
romangram.com | @romangram_com