#در_انتظار_چیست_پارت_250
ماشین در جای مناسبی متوقف شد. در میان پیست رقـــص، دو گروه با لباسهای متفاوت که هرکدومشان به قومی اطلاق داشتند، در حال رقـــص محلی بودند. گروهی با لباسهای شمالی و گیلانی درحال رقـــص گیلکی بودند. گروه دیگر با لباسهای کردی و زیبا- که از رنگهای کرم و قهوهای تشکیل میشد- رقـــص کردی میکردند. خدمتکارها مدام نوشیدنی سرو میکردند. در صدر مجلس کیان و فرزانه، به همراه باران و فرازد روی یک میز نشسته بودند؛ نزدیکترین میز به جایگاه عروس و داماد. شینا و ارسلان، دست در دست و میان هیاهوی دستزدنها و تبریکگفتنها، مقابل دوربین به سوی جایگاه رفتند و پشتش قرار گرفتند. ارسلان حتی نمیتوانست لبخند به لب آورد؛ گویی حالش بسیار درهمرفته و گرفته بود. به آرامی و بغض زیر لب تکرار کرد؛ طوری شینا متوجه نشود:
- به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد/که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
لب تو میوهی ممنوع ولی لبهایم/هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
بیقرار توام و در دل تنگم گلههاست/آه بیتابشدن عادت کمحوصلههاست...
قطره اشکی خودسرانه از چشمانش فرو چکید. قطره اشکی داغ که پوست سفید و صاف صورتش را سوزاند. با «ببخشید!» سرسرانهای از پشت میز بلند شدو خود را به دستشویی رساند. قطرات اشک شتابزده فرو میچکیدند؛ گویی با قدمهای تندش در رقابت باشند. اشکها صورتش را شست، بغض در میان گلویش به شدت شکست، آبِ پشت سد همه جا را ویران کرد. اشکهای بیتاب از چشمهایش جاری شدند. شکست و فرو ریخت. نگارش را از دست داد. حال دیگر حتی دزدکی نیز نباید به نگار مینگریست. حال دیگر باید با خاطراتش، با لبخندهایش... با خندهها و مظلومیتش، خداحافظی میکرد؛ و چه خداحافظی تلخی بود! چشمهایش اجازهی بارش داشتند. ارسلانی که سخت میگریست، حال مانند ابر بهاری میبارید؛ ابری که بیمحابا میبارید. آنقدر زاری کرد که حال از هرچه احساس تهی گشته بود. خیابانهای خلوت چشمانش، تنها نمی از بارش روز قبل داشت. حال دیگر مانند روحی سرگردان بود، تنها میخواست به جهنمی برود و خود را آسوده کند.
آبی به دست و صورتش زد. خنکای آب، پوست داغشدهی صورتش را بهبود بخشید. حالش دیگر حال چند روز پیش نبود. او کاملا و حقیقتا فروریخته بود. با انگشتانِ سرشدهی دستش، لبخندی روی لبش کاشت؛ لبخندی مصنوعی که چشمانش او را لو میداد. کمی سرش را تکان داد و فینی کرد و سپس به سوی جایگاه رفت.
شینا با نگرانی رویش را به طرفش گرفت و گفت:
- چیزی شده علی؟ نگرانم کردی اینطوری رفتی...
ارسلان خندهای کرد و میانش گفت:
- نه بابا... تو آرایشگاه دستشویی داشتم لج کردم نرفتم، یهو فشار آورد.
شینا نیز خندهای کرد و دستش را در دست ارسلان نهاد. با وجد به صحنه مینگریستند. قومیتهای مختلف، رقـــص محلی ارائه میدادند، جامی برای عروس و داماد آوردند، مقداری نوشیدنی زردرنگ در انتهایش دیده میشد. ارسلان یکنفس آن را سر کشید و به خدمتکار گفت که لیوانی دیگر بیاورد. شینا نیز آرام و آرام کمی از آن را نوشید و با اکراه به سوی ارسلان کرد و گفت:
- چهطوری این رو یه نفس میخوری؟ خیلی بده...
romangram.com | @romangram_com