#در_انتظار_چیست_پارت_249
دست در دست یکدیگر و در پس هیاهوی آوازها و دستزدنها، سوار ماشین گلکاریشده شدند و بعد به سوی عمارت به راه افتادند. دستانِ ناتوان ارسلان به روی فرمان میلرزید، داشت با تمام زندگیاش خداحافظی میکرد. تصاویری از بوسیدن و لمسکردن نگار ذهنش را پر کرد.
صدای خندههایش در سرش اکو میشد؛ گویی در این جهان نیست. حلقهی درشتی از اشک در چشمانِ مشکیرنگش جمع شده بود. شفافیت مردمکهایش دوچندان بود. گویی کوبش قلبش را حس نمیکرد؛ مانند کسی که خود قلبِ خود را بیرون بکشاند و از بین ببرد. ارسلان با تمام وجودش غمگین بود؛ طوری که در غروب پاییز نیز کسی چنین غمگین نمیشد. ارسلان خوابهای بدی میدید. ارسلان جلوی چشمانش تنها تصویر، تصویر نگار بود. با لبانِ خاموش و چشمهای اشکآلود به جاده مینگریست؛ اما روح و روان و قلبش جای دیگری بود، جایی پیش نگار. دوست داشت که زودتر این بازی تمام شود؛ اما تردید داشت که با تمامشدن این بازی، باز هم فرصت گرفتن دستانِ نگار را خواهد داشت یا خیر؟
دلش سفت شده بود؛ مانند تکه آجری در کورهی داغ میسوخت. اولینباری را که نگار را از دست اراذل نجات داده بود به یاد آورد. مانند گنجشکی بیآشیانه در خود جمع شده بود، باران از موهای ژولیدهاش میچکید؛ آن روز ناگهان فهمید قلبش را از کف داده و او شیفتهی آن دختر مظلوم شده بود. عشقی که از ابتدای جوانهزدن تا انتهای به دارکشیدهشدن، زمان ِ کمی بود؛ اما بسیار شیرین و پر از خاطرات. حال آن خاطراتی که روزی با یادآوریاش میخندید، اشکهای مردانهاش را جاری میکرد. نبود؛ اما هنوز هم کنارش بود! قلبش بسیار بسیار تنگِ دیدارش بود.
بغضش را به زحمت قورت داد. آنقدر برایش ناباور و بهتآور بود که فکر میکرد در کابوس به سر میبرد. تنها میخواست مقابل شینا حفظ ظاهر کند. سخت مثل تکه سنگی بزرگ بود. سخت؛ مانند آسفالتهای بیاحساس.
صدای کنجکاوانهی شینا او را به خودش آورد:
- علی...؟ داری گریه میکنی؟ یعنی میخوای گریه کنی؟!
ارسلان فسی کرد و با لبخندی محو میان چشمانِ سرخ و اشکیاش پاسخ داد:
- نه... نه عزیزم، یاد پدر و مادرم افتادم. دوست داشتم اونا هم بودن و این شب رو میدیدن.
شینا ظاهری مظلوم و غمزده به خود گرفت و گفت:
- اهوم! اما اشکالی نداره عزیزم. براشون دعا میکنیم، ناراحت نباش.
ارسلان سرش را تکان داد و به جاده خیره شد. پس از گذشت مسافتی به در بزرگ عمارت رسیدند که حال طاق باز بود و در سردرش چراغهای رنگارنگ وصل کرده بودند. ماشین با چند بوق وارد شد. میهمانها از هر طرف به ورودی عمارت آمدند و ماشین را همراهی کردند.
فضای اطراف از نورهای رنگی پر شده بود که میان درختان سرو و کاج- که سبزِ سبز بودند- ساطع میشد. سنگریزههای کوچکی کف عمارت ریخته بودند که حرکت ماشین را سخت میکرد. همهی میهمانان با لباسهای فاخر و بسیار گرانقیمت با ورود عروس و داماد، از جای بلند شده بودند و کف میزدند. وسط را خالی کرده و مخصوص پیست رقـــص کرده بودند. نیم بیشتری از میهمانان بیرون از عمارت، در حیاط به سر میبردند. هوا برعکس روزهای دیگر زمستان، گویی خوب و صاف بود. هیچ سنخیتی بین حال ارسلان و نگار و آسمان و هوا وجود نداشت.
romangram.com | @romangram_com