#در_انتظار_چیست_پارت_248
- بهتر نیست... بریم بیرون؟ گفتم که حوصلهم سر رفته.
نریمان ریشخندی زد و با زبان تیزش پاسخ داد:
- میترسی خونه تنها باشیم؟
نگار سر به زمین انداخت و غم چهرهاش را پوشاند. دستش را از دست نریمان بیرون کشید و از جای برخاست تا به اتاقش برود که نریمان با لحن پشیمان و شتابزدهای گفت:
- باشه باشه... ببخشید، منظوری نداشتم... بذار حاضر شم بریم بیرون.
تنها به تکاندادن سر اکتفا کرد. نریمان به اتاق رفت و مشغول عوضکردن لباسهایش شد. نگار به روی مبل نشست و با خشم و نفرت به در اتاق چشم دوخت. نفرت و بغض به هم آمیخته شده بودند و یادآوری روزهای سخت، او را مصممتر برای این فریب میکرد.
از طرف دیگر ارسلان مقابل در آرایشگاه منتظر ایستاده بود. هوا رو به تاریکی میرفت و تیر چراغ برقها، با پرتوافکنی نور اطراف را روشن مینمود. در آسمان ستارهای دیده نمیشد، سیاه و سیاه و سیاه...! ماه گوشهای از سقف کاغذی شب، بغض کرده بود و رویش را از ارسلان باز گردانده بود.
هیچ هیجانی نداشت، تنها با کفشهای ورنی مشکیرنگش با تکه سنگی که روی زمین بود بازی میکرد. کف خیابان از آسفالتهایی تشکیل شده بود که روی بدنش، شکافهای کمعمق و پرعمقی دیده میشد. ماشینها در حاشیهی خیابان پارک شده بودند و مقابل آرایشگاه پر جلال و جبروت، تابلوی بزرگی زده بودند که رویش نام آرایشگاه، یعنی «سپیده» را نشان میداد.
مدتی بعد شینا با لباس قرمزرنگ و زیبای خود که با آرایشش ست شده بود و هارمونی زیبایی میساخت، از در آرایشگاه بیرون آمد. فیلمبردار در کنارش راه میرفت و فیلم میگرفت. ارسلان لبخند به لب دستانش را از جیب در آورد و به شینا چشم دوخت. عجیب بود؛ هالهی نگاررا در چهرهاش میدید! گویی آنجا شینایی وجود نداشت و همین موضوع باعث میشد تاب بیاورد. دوستان شینا که هرکدامشان پیراهنهای باز و صورتی با آرایش ملیح و زیبا داشتند، پشت سرش خارج شدند و شروع به دستزدن کردند. ارسلان به نرمی شینا را در آغوش کشید و در گوشش گفت:
- چه خوشگل شدی امشب!
شینا نیز خندهی ریزی کرد و با شیطنت گفت:
- بعد رفتن مهمونا خوشگلترم میشم آقا.
romangram.com | @romangram_com