#در_انتظار_چیست_پارت_247


- اما... اما تو همه‌ش این‌کار رو می‌کنی.

- دستت رو بهم بده نگار، هیچ اتفاقی نمیفته.

نگار با عجز به نریمان نگریست. باورش نمی‌شد که خود را قانع کرده بود. اکنون در عمل بسیار وحشت‌زده بود و مغزش کار نمی‌کرد. گویی هاله‌ای سیاه‌رنگ، ترس و تردید را از وجود نگار کنار زد. دستش را در دست سرد نریمان نهاد.

نریمان آرام مشغول نوازش شد و با صدای آهسته‌ای گفت:

- من از همه بیشتر دوستت دارم نگار! کافیه بفهمی...

صدایش از شـ ـهـوت می‌لرزید، نگاهش حریصانه به نگار دوخته شد و از جام شــ ـراب او نوشید. برای نگار شنیدن این حرف‌ها بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود؛ اما راهی جز تاب‌آوردن نداشت.

- کافیه من رو بپذیری... بذار با هم باشیم.

نگار به زحمت توانست بر خود کنترل پیدا کند. آب دهانش را قورت داد و با لحنی که سعی در کنترلش داشت گفت:

- ولی... این امکان‌پذیر نیست... من فقط می‌خوام با هم خوب باشیم.

لحن نریمان تند و شتاب‌زده شد؛ اما همچنان ملایم بود:

- باشه باشه... با هم خوب باشیم، اذیتت نمی‌کنم... دیگه اذیتت نمی‌کنم نگار؛ تو برای من باش... برای من فقط!

دست راست نگار به طور پنهانی مشت شد. نفس عمیقی کشید برای آنکه بحث را عوض کند گفت:

romangram.com | @romangram_com