#در_انتظار_چیست_پارت_246
کمی این دست و آن دست کرد و بعد با لحن پرتردیدی گفت:
- میای اینجا... پیشم بشینی؟
هراس به دل نگار رخنه کرد! نفسهایش تندتر شده بود و ذهنش درگیر حرف نریمان شد. باید تصمیم سختی میگرفت، باید چه میکرد؟ قبلا حرفهایش را با خود زده و تمام این صحنهها را تصور کرده بود؛ اما اکنون که واقعیت در میان بود، کمی تردید داشت؛ میترسید که نریمان به او دستدرازی کند.
قیمت انتقامش چه بود؟ میبایست جسمش را دست گرگ بدهد تا در آخر روحش آرام شود؟ مغزش دستور ایستادن داد و سپس به سوی نریمان رفت. کنارش با فاصلهی کمی روی مبل نشست و با لرزشی که جسمش را به ارتعاش انداخته بود، نگاهش را از زمین برداشت و به صورت جدی نریمان چشم دوخت.
- میترسی؟
نگار میان همان لرزشش سرش را به نشانهی نفی تکان داد؛ اما لرزش خفیفتر میشد و نریمان به این گمان میافتاد که او «میترسد».
- نمیخوام بترسونمت نگار، نگران... چیزی نباش.
کمی آرامش به جانش آمد؛ اما او نمیتوانست «اعتماد» کند.
- چهطوری باید بهت اعتماد کنم؟
- کاری نداره... کافیه ترسهات رو کنار بزنی تا اعتماد رخ بده.
نفس عمیق و لرزانی کشید و سرش را به نشانهی مثبت تکان داد. نریمان دستش را به سوی دست نگار برد تا آن را در بر بگیرد؛ اما نگران شتابان دست خود را کشید و خود را به عقب متمایل کرد. مردمکهایش میلرزید و صورتش وحشت را فریاد میکشید؛ نریمان عصبانی و آزرده بود.
- ببخشید... نمیخواستم بترسونمت.
romangram.com | @romangram_com