#در_انتظار_چیست_پارت_245


سپس پوزخند به لبانش آمد و ادامه داد:

- انگار یه چی خورده تو سرت!

نگار نیز لبخندی پرتزویر به او زد و با ابروهای بالارفته پاسخ داد:

- خودت چی؟ تا یه دقیقه پیش جوری حرف می‌زدی که تو تاریخ عمرت سابقه نداشت.

با کلافگی روی برگرداند و نگاهش را دزدید؛ کمی دستپاچه شده و هول کرده بود.

- من... من... قضیه‌ام فرق می‌کنه، وقتی دیدم این‌طوری بهم لبخند زدی... اختیارم از دستم رفت.

نگار به جلو متمایل شد و سعی داشت نگاهش را به رخ نریمان بکشاند:

- چه خوب می‌شد همیشه این‌طوری حرف می‌زدیم با هم.

نگاه نریمان تند به سوی نگار چرخید:

- اما... تو ازم متنفری!

نگار به مبل تکیه داد و با لحن پر از اطمینانی گفت:

- تنفر دلیل خوبی برای جنگ نیست.

romangram.com | @romangram_com