#در_انتظار_چیست_پارت_244
- خیلی خب چشم؛ پس همهچیز حله.
نگار سرش را تکان داد و بعد از دادن مقداری مدرک و پول، آنجا را ترک گفت. از آنجا به خانه بازگشت. نریمان تازه به خانه آمده و جلوی تلویزیون مشغول تماشا بود. مریم با دوستانش به استخر رفته بودند و هیچکس جز نریمان درخانه نبود. کلید در قفل چرخید و در با صدای ساییدهشدن لولا باز شد. هنگامی که نگار در پدیدار شد، لبخند نریمان نیز بزرگتر گردید. نگار که تا لحظاتی قبل صورت خشک و بیروحی داشت، لبخند پرتزویری با دیدن نریمان به لب نشاند و صورتش را به شادابی دعوت کرد. صدای نرم و لطیفش به گوشهای نریمان رسید:
- سلام.
نریمان کمی متعجب شد؛ اما به تندی لبخندش را حفظ کرد و با لحن ملایمی که تاکنون از او شاهد نبودند گفت:
- سلام دختر...!
نگار همانطور که به داخل میرفت و در را میبست، به سوی مبل تکنفره رفت و گفت:
- مریم کجاست؟ صدایی ازش نمیاد.
نریمان با همان صدای ملایم و آرام پاسخ داد:
- رفته استخر با دوستاش. چهقدر زود اومدی؟ کلاس نبودی؟
- نه بابا کلاس کجا بود؟ رفته بودم یه چرخی بزنم، حوصلهم سر رفته بود؛ اما رفتم بیرون بدتر شدم، تنهایی بهدرد نمیخوره.
نریمان به حالت سابقش بازگشت، یکباره اخم کمرنگی بین پیشانی بلندش نشست و نگاهش باریکتر شد. با شک و تردید به نگار نگریست و با لحن آهسته و پرتردیدی گفت:
- چیزی شده مهربون شدی؟
romangram.com | @romangram_com