#در_انتظار_چیست_پارت_242


نگار آن روز‌ها به فکر انتقام بود. برای خودش نقشه‌ای کشیده بود تا بتواند نریمان را به دام افکند. از طرف دیگر با وکیلی مشورت کرده و او را استخدام کرده بود تا بتواند مجمعی برای رسیدگی شکایات و مشکلات مردم درست کند و این‌چنین انسان‌های نیازمند را بشناسد و به آنان کمک کند. این جلسه‌ی سومی بود که به دفترش می‌رفت. وکیل که نامش سجاد رئیسی بود؛ مردی در چهارچوب قانون خلاصه شده بود. نه به درستی و نه به نادرستی آن نیز کاری نداشت. بسیاری را که بی‌گـ ـناه بودند به سینه‌ی دار سپرده بود و وجدانش نیز هراسی نداشت. از طرف دیگر هراسی نیز در جانش بود. می‌ترسید که اگر زیاده‌روی کند و پا در کفش بزرگان بگذارد، سرنوشت شومی برایش رقم بخورد؛ برای همین زیاد با چند و چون ماجرا‌ها کاری نداشت و هدف اصلی‌اش از وکیل‌شدن دریافت مبالغ بسیار بود؛ مانند دیگران. چهل را گذرانده بود و خانواده‌ای کوچک داشت. دانه‌ای همسر! و دانه‌ای نیز پسر. زیاد به عدالت وابستگی نداشت. به چیزی جز خود فکر نمی‌کرد؛ اما وقتی بحث پول به میان باشد، از همه‌چیزش می‌گذشت. نگار نیز با مبلغی هنگفت دهانش را برای یاوه‌گویی‌ها بسته بود. فکر می‌کرد خیلی می‌داند؛ برای همین مدام علمش را به رخ می‌کشید، البته علم محدودش را.

تا صحبتی به میان می‌آمد، بندی از قانون را بیان می‌کرد و می‌گفت که نباید چنین کاری کرد! حال که قانون بسیار تشریفاتی و فرمالیته بود؛ به راحتی توسط خودِ قانون‌گذاران زیر پا می‌رفت و له می‌شد. او نیز به گمان خود قانون را چیز درستی می‌شمرد و سنگش را مدام به سینه می‌زد؛ اما در اجرا آن میلی چندان نشان نمی‌داد.

بعد از مدتی انتظار، نگار به داخل دفتر رفت و مقابل سجاد نشست. سلام و علیک گرمی رد و بدل شد و سجاد مقابلش نیم‌خیز شد. بعد از صحبت‌های بیهوده از احوالات، نگار زبان به دهان گرفت و گفت:

- خب، بهتره که این مجمع به زودی شکل بگیره. از لحاظ قانونی تشکیل مجمعی برای کمک به مردم جرم محسوب میشه؟

ژستی گرفت و با لحن و بیان آب و تاب داده که می‌خواست معلوماتش را به نمایش بگذارد گفت:

- خیر، در واقع ما داریم کار همون خیریه رو انجام می‌دیم.

- نه نه... من نمی‌خوام خیریه راه بندازم؛ می‌خوام مجمعی تشکیل بدم تا به شکایات مردم رسیدگی بشه.

کمی مکث کرد و سپس با‌‌ همان لحنش که حال محافظه‌کارانه شده بود پاسخ داد:

- خب این‌کار زیاد درست نیست؛ یعنی قانونی نیست.

نگاهی که بی‌تفاوت شده بود و صورتش کاملا بی‌روح بود، با بی‌حوصلی تابی به مردمک‌هایش داد و گفت:

- من که هرچی خواستین بهتون دادم، پس بهتره به قانونی‌بودن یا نبودنش کاری نداشته باشین و کاری که من میگم رو انجام بدین.

- خب نگار خانوم؛ اصل هدف این مجمع چیه دقیقا؟

romangram.com | @romangram_com