#در_انتظار_چیست_پارت_241
محمود به آشپزخانه رفت و لیوانی آب قند برای زری آورد. بعد از خوردن آب قند کمی حالش خوب شد؛ اما همچنان به مبل تکیه زده و نفسنفس میزد. چشمانش نوید بارش را میدادند و کوبش قلبش بسیار کند شده بود. ارسلان با صورتی درهمرفته و بسیار غمزده، در میان غصههای انبوه در دل، لب تر کرد و گفت:
- یوسف زندونه.
پدرش با شوک و چشمان گشاد گفت:
- چی؟!
زری دوباره به گریه افتاد و همانطور که به قاب عکس یوسف چشم دوخته بود و دانهدانه و چکه چکه اشک میریخت و خاطرات خوش پسرش را در ذهن مرور میکرد و با یادآوری خندهها و حرفهایش فرو میریخت، دوباره به گریه افتاد. با مشت به روی سینه میکوبید و ناله میکرد.
نهیب محمود که آمیخته با خشم بود زری را ساکت کرد:
- ساکت شو ببینیم چه خاکی تو سرمون شده.
رو کرد به ارسلان و منتظر به لبانش چشم دوخت.
- جرمش هنوز معلوم نیست، دادگاه درستی براش برگزار نکردن. دوماه میشه تو انفرادی اوینه. داداش من اونجاست. وقتی اسم و فامیلش به گوشش رسید، بهش پیغوم رسوند که حالم خوبه و به خانوادهم خبر بدین. خیالتون راحت، یوسف پسری قویه. کافیه وکیل خوب بگیرین تا کاری براش بکنن.
مادرش بیصدا اشک میریخت. پدرش مانند کوه، فرو ریخت. دست بر پیشانی گذاشت و سر در آن فرو برد. اشکهایش مانند سیلی بیصدا از چشمانش جاری شدند و دستانش را شستند. آن روز برای ارسلان بسیار سخت بود. اکنون که فکر میکرد، میفهمید که چه رنج عظیمی خانوادهی یوسف میکشد.
حال که داشت عمیقتر مینگریست و خود را جای آنان قرار میداد، متوجه شد کار درستی انجام داده؛ او در این وضعیت بزرگترین کمک را به آنان کرد و از یوسف برای آنان خبری برد. هر انسان دیگری نیز باید کمکی کند. کافی است که خود را به جای خانوادههای داغدیدهشان بگذارند. سخت است... سخت!
از جای برخاست. شینا به همراه دوستانش به آرایشگاه مجللی رفته بود. ارسلان نیز باید میرفت و لباسهایش را تحویل میگرفت و سپس به آرایشگاه میرفت و بعد از آن شینا را از آنجا میگرفت.
romangram.com | @romangram_com