#در_انتظار_چیست_پارت_240


فضا سرد بود، با بغض پدرش سرد‌تر شد. دیوار راهرو خاکستری‌رنگ بود، نور لامپ مهتابی نیز اطراف را به کندی روشن می‌نمود؛ درون خانه نیز چراغ‌ها خاموش بود و تنها پرتو ناملایم نور از کنار پرده باریکه‌ای را روشن می‌نمود.

سرش را به علامت مثبت تکان داد و حرفی نزد. مادرش- که زری نام داشت- با دستپاچگی کنار رفت و با لحن پریشانی رو به شوهرش، محمود گفت:

- محمود برو کنار آقا بیان داخل برو کنار... بیا تو پسرم بیا تو.

بعض راه گلویش را بسیار سنگین کرده و سد کرده بود. در چشمانِ روشن و قهوه‌ای‌رنگش حلقه‌های درشت اشک جمع شده بودند و تحمل چشم‌ها را برهم زده بودند. لبریز شده و در مرحله‌ی ریزش به سر می‌بردند. ارسلان به داخل آمد. خانه‌ی کوچکی که با یک دست مبل کرم‌رنگ که رویش گل‌های قهوه‌ای کار شده بود، پر شده بود. آشپزخانه‌ای کوچک‌تر که وسایل چندانی درونش نبود. یوسف تنها پسرآنان بود. هنگامی که دانشگاه قبول شد و به تهران آمد، پدرو مادرش نتوانستند دوری‌اش را تاب بیاورند؛ برای همین آنان نیز به تهران آمدند. غصه و بدبختی و رنج پشت سرهم برایشان پدیدار شد.

محمود و زری لبه‌ی مبل نشسته بودند و با دلهره به پنجره و ارسلان می‌نگریستند. طاقتشان به سر رسیده بود، زری دست به زانوان بود و مدام آن را در دستش می‌فشرد. پدرش با بی‌قراری و چشمانِ اشکی به لب‌های ارسلان چشم دوخته بود. قاب عکس خسته‌ای از لبخند و صورت جذابِ یوسف، جگر ارسلان را سوراخ کرده بود. چانه‌اش می‌لرزید و بغض امان حرف‌زدن به او نمی‌داد.

زری با بی‌قرار لب به سخن گشود و میان اشک‌هایی که حال بی‌اراده جاری می‌شدند با پریشانی، واژه‌های خسته را پی در پی ردیف کرد:

- د حرف بزن دیگه مادر... ما داریم می‌میریم... یوسف من کجاست؟ تو می‌دونی مگه نه؟‌ ها؟ جواب بده... جواب بده... آی خد... ا! یوسف من کجا... ست؟ دارم دیوونه میشم... من بوی پسرم رو می‌خوام... من دلم واسه صدای خنده‌هاش تنگ شده... آی خد... ا! دلم داره آتیش می‌گیره، پس کو رحمتت؟

هر لحظه صدا به همراه اشک‌ها اوج می‌گرفت. عاقبت با هق‌هق و زاری به زمین افتاد. محمود شتابان به سویش رفت و او را در آغوش کشید. مدام ناله می‌کرد و لب به شکایت می‌گشود. ارسلان نیم‌خیز شده بود و به او می‌نگریست، اشک‌هایش را به زحمت کنترل می‌کرد. یوسف؛ رفیقی که مدت زیادی با او نبود؛ اما شیفته‌اش شده بود، حال مادر و پدری که عمری را با او گذراندند حالشان چه‌طور است؟

محمود میان دلداری‌هایش به ارسلان نگاه انداخت. مرد درحال فروپاشی بود؛ چشمان پیرش می‌بارید و لب‌های خشکش می‌لرزید. آه! دلش مانند کوره‌ای داغ می‌سوخت. جسمش روز به روز پیر‌تر می‌شد و روحش مُرده بود.

- بگو... بگو یوسفم کجاست؟ تو رفیقشی درسته؟ چه بلایی سرش آوردین؟ حرف بزن، حرف بزن!

صدای محمود ارسلان را از شوک بیرون کشاند. دلش تاب دیدن این صحنه‌ها را نداشت. گریه‌های محمود خاری در چشمانش بود. نمی‌توانست ببیند مردی این‌چنین بگرید. لب به سخن گشود و با کلامی بریده پاسخ داد:

- آروم باشین... آروم... باشین... میگم بهتون.

romangram.com | @romangram_com