#در_انتظار_چیست_پارت_239


با ترس امتداد یافته پاسخ داد:

- یه دوربین بود. مطمئنم که اون دوربین از قاتل اصلی فیلم گرفته؛ اما این‌جا یه چیزی هست؛ کی می‌تونه اون فیلما رو راحت به دست بیاره یا پاک کنه یا چیزای دیگه؟

سعید کمی مکث کرد و نگاهش رو از اردلان گرفت.

- یه نظریه هست که میگه قاتل هیچ‌وقت مدرک جرم رو نابود نمی‌کنه؛ چون اون مدرک دلیل زنده‌بودنشه. تنها کاری که می‌تونه بکنه، اینه که ازش مواظبش کنه تا دست کسی نیفته. پس احتمال ۹۹ درصد هست که فیلم هنوز هم باشه.

همان لحظه عباس با سر و صورتی خیس از عرق وارد سلول شد و صحبت‌هایشان را قطع کرد. سعید هرچه می‌خواست بفهمد را فهمیده بود. اکنون باید کاری می‌کرد. نمی‌دانست باید به سوی شهرام برود و از او حرف بکشد یا آنکه بی‌تفاوت از او رد شود؟ می‌دانست ممکن است قاتل متوجه شود و مدرک را نابود کند؛ برای همین از این تصمیم روی برگرداند.

از طرف دیگر ارسلان در خانه نشسته بود و داشت فکر می‌کرد. باید تصمیم می‌گرفت. آیا باید تن به این نامزدی بدهد؟ گو چاره‌ای دیگر داشت! ناامیدانه و خسته‌دل به نگار فکر می‌کرد. می‌دانست ممکن است تصمیمش نگار را برای همیشه از او بگیرد.

نگار مانند نفس برایش می‌مانست؛ بودنش برابر بودنش بود و نبودش برابر نبودنش. خدا را شکر می‌کرد که نگار سالم است؛ حال که نداردش، تنها به سلامت او راضی بود. فکرش ناگاه به چند روز پیش پر کشید. به دیدار خانواده‌ی یوسف رفته بود؛ آدرس را سعید گیر آورده بود و برای مدت کوتاهی توانست از طریق رابط‌هایش هماهنگ کند تا ارسلان به دیدارشان برود.

خانه‌ای آپارتمانی که در هر طبقه دوواحد مستقل قرار داشت. نمای آجری آپارتمان از دور معلوم بود. در زد. ابتدا که گفت دوست یوسف است، در با شدت و عجله باز شد. صدای پدرش خسته و بی‌کس به گوشش می‌رسید. پله‌ها را با دردی متداوم بالا رفت. نه آنکه از تصمیم درستش روی برگردانده باشد، بلکه از این وضعیت بسیار آزرده بود. هنگامی که به طبقه‌ی دوم رسید و در را زد، اندکی بعد در با شدت باز شد. پدری پیر با ریش و موهای سفید و مادری که از صورتش نگرانی می‌بارید و با عجله سعی در گره‌زدن روسری روی سرش بود. چیزی جز غم از نگاهِ پدر نمی‌بارید. پیشانی‌اش چروک‌های موازی و پرچین داشت، زیر چشم‌هایش نیز گود و چروک افتاده بود؛ پوست صورتش به تیرگی می‌زد. مادرش زن فربه‌ای بود که پوست روشن و سفیدی داشت. صورتِ گرد و مهربان که از آن نگرانی و اضطراب می‌چکید. دست‌های گوشتی و چاقش روی روسری بود و رد نگاهش به صورت غم‌زده‌ی ارسلان.

نوایی سرد در فضا پیچید:

- سلام.

پدرش با بغضی که آشکارا چانه‌اش را می‌لرزاند لب به سخن گشود:

- س س سلام پسرم... تو...؟ تو دوستِ... یوسف منی؟!

romangram.com | @romangram_com