#در_انتظار_چیست_پارت_238
- فرشید کیه؟ تعریف کن اردلان.
کمی مکث کرد و ماجرای به قدرت رسیدنش را برای سعید تعریف کرد و بعد افزود:
- یه روزی وقتی تو مهمونی بودیم، یهکم تو نوشیدن زیادهروی کرده بودیم، حالم دست خودم نبود و داشتیم با فرشید و بچهها میخندیدیم. وقتی همه رفتن و من و فرشید تنها شدیم، فرشید از جیبش یه چاقو در آورد و گفت بگیر. با تعجب ازش گرفتم و گفتم این واسه چیه؟ خندهی قشنگی کرد. حالا میفهمم خندیدنش هم دروغ بوده! گفت این کادوی من به تو... دوست دارم قبولش کنی. قبولش کردم و مردونه بغلش کردم. بعد از اینکه حالمون بهتر شد، تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. خیابون خلوتِ خلوت بود. ساعت دو بعد از نصف شب، صدای گنگی میپچید که حالمون رو عوض میکرد. تو یه کوچهی باریک متوجه شدیم چند نفر همجنس باز، مشغولن...! با دیدنمون سریع خودشون رو جمع کردن. معلوم بود حال درستی ندارن. سهنفر بودن. اومدن طرفمون و میخواستن درگیر بشن. منم چاقو کشیدم، میخواستم یکیشون رو بزنم که اون یکی با لگد زد تو دستم و چاقو از دستم افتاد.
با هم درگیر شدیم؛ اما زیاد طول نکشید، فرشید هم با اون یکی درگیر بود. یهو ولمون کردن و فرار کردن. وقتی اومدم چاقو رو از روی زمین بردارم متوجه شدم چاقو نیست.
سعید به فکر فرو رفته بود. مدرکی که در دادگاه عنوان شده بود، چاقویی بود که اثر انگشت اردلان رویش بود. حالا شکش نسبت به فرشید به یقین بدل شده بود؛ اما همچنان ذهنش مشغول بود. با خود میگفت:« یک چیز این وسط جور در نمیآید. فرشید... بهادر... اردلان... چه ارتباطی میتواند بینشان باشد؟
همچنان شکی این وسط است و آن هم این است که فرشید چه قدرتی دارد تا بتواند بهادر را کنار بزند؟ زندانبانی را بخرد؟ اردلان را به این راحتی به دام بیندازد؟ احتمال میرود که کینه و حرص فرشید، ابزاری برای مورد استفاده قرارگرفتنش بود. این وسط رازی وجود دارد...»
تأملی کرد و بعد از سکوتی مرگبار گفت:
- خب... بعدش چی شد؟ روز قتل؟
اردلان کمی مکث کرد. آن روز را به یاد آورد. برای مدتها شیشه مصرف کرده بود و حال میفهمید که آلوده شده بود.
- اون روز بعد از مدتها شیشه کشیده بودم. توهم میزدم و حالم خیلی خراب بود. فرشید بهم زنگ زد. با یه صدای خوشحال و خیلی پرهیجان گفت که بهادر میخواد ببینتت. اول باورم نشد، یهکم گیج بودم. توضیح داد که موفقیتام براش جالب بود و من رو یاد جوونیاش میانداخت. منم خوشحال شده بودم که بالاخره قرار رئیس بزرگم رو ببینم. رفتم پیشش، هیچ محافظی جلوی در اتاق مجللش نبود، کف اتاق از یه فرش زرشکیرنگ خوشگل پر شده بود. همهچیز، حتی دیوار و میز کارش هم از ترکیب رنگ طلایی و زرشکی تشکیل شده بود. اولینبار چشمم به فضای اتاق افتاد. صندلی سلطنتی زرشکیرنگش پشت به در اتاق بود. با صدای بلند سلام کردم و جلوی میز ایستادم؛ اما هیچ صدایی نیومد. بعد از یه مدت صبرکردن تصمیم گرفتم برم جلو. ترس همهجام رو گرفته بود، دستام میلرزید. وقتی بهادر رو مرده روی صندلی پیدا کردم که یه چاقو تو شکمش فرو رفته بود و کت مشکیرنگش رو خونی کرده بود، از ترس میخکوب شدم. همون موقع پلیسا ریختن تو اتاق و دستگیرم کردن. اون موقع چشمم افتاد روی دیوار... روش... روش...
سعید کنجکاوانه روی تخت نشست و با صورتی جدی و اخمهای درهم شده منتظر ماند:
- روش چی؟
romangram.com | @romangram_com