#در_انتظار_چیست_پارت_237


اردلان متاثر شده و به دنیای درونش سفر کرده بود. از اینکه دوباره باعث شده برادرش به این وضعیت دچار شود آزرده و بی‌پناه بود. اشک کورکورانه در چشمش حلقه زد، تنگ و نفس‌گیر گلوی چشمانش را فشرد. دستی که روی تخت‌‌ رها کرده بود، مشت شد. باید کاری می‌کرد؛ تازه می‌فهمید که سکوتش به ضرر همه تمام می‌شود و نه تنها آنان را از بلا حفظ می‌کند، بلکه به بلای عظیم‌تری دچار می‌کند.

به گذشته سفر کرد؛ تصاویر گذشته مانند سکانس‌های پشت سر هم در ذهنش ردیف شد. دوسال پیش جمع رفیق‌هایش بسیار آلوده شده بود. او که از کودکی به سیگار روی آورده بود، آن شب برای همین بار لبش به سیگاری خورد که از ماریجوآنا پر شده بود.

روز‌ها و شب‌ها پشت سرهم می‌گذشت. اردلان هر روز به آن معتاد‌تر می‌شد تا عاقبت کارش به کشیدن شیشه کشید. دقیقا یک ماه قبل از قتل بود؛ اولین‌بار شیشه کشید و دنیای خود را تباه ساخت. دوستی به اسم فرشید داشت؛ دوسالی از او بزرگ‌تر بود و هیچ خانواده‌ای نداشت. با مادربزرگ پیرش زندگی می‌کرد و همیشه مورد بی‌مهری قرار می‌گرفت. اولین‌بار فرشید بود که او را وارد این برنامه‌ها کرد. اردلان روز به روز در دام اعتیاد پرپر می‌شد. پول چندانی نداشت، شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماند و گاهی نیز از شدت خماری به خود می‌پیچید، هرچند که اعتیاد سنگینی پیدا نکرده بود و تازه اوایل اعتیادش به شیشه بود؛ اما باز هم درگیرش شده بود.

فرشید پیشنهادی به او داد. آن زمان ایزدی و خانواده‌ی ثروتمندش در آمل زندگی می‌کردند، هرچند که در هر شهر بزرگ و مهم خانه و ویلا داشتند؛ اما بیشتر وقتشان در شمال می‌گذشت. آن روز‌ها نیز برای تعطیلات به آمل رفته بودند. فرشید از اردلان خواست که وارد کار مواد شود.

اردلان که نیاز بی‌اندازه‌ای به پول داشت و کاری نیز از دستش برنمی‌آمد، پیشنهاد فرشید را قبول کرد. ایزدی‌ها خانواده‌ی بزرگ و مهمی بودند که کار قاچاق مواد مخدر را انجام می‌دادند، هرچند که بهادر پست مهمی نیز در دولت داشت؛ اما از این کار نیز دست نمی‌کشید.

فرشید و اردلان آن روز برای اولین‌بار وارد باند شدند. بهادر شخص مهمی بود و هیچ‌کس نمی‌توانست او را ببیند؛ اما کیان معمولا با زیردست‌ها معاشرت داشت و آنان را می‌شناخت. نزد کیان رفتند و کیان در اولین برخوردش با اردلان او را تحقیر کرد و خانواده‌ی او را پست شمرد.

اردلان آن زمان بسیار خشمگین شد، حتی فکر قتل کیان را نیز در ذهنش می‌پرواند؛ اما هیچ‌گاه به فکر کشتن بهادر نیفتاد. کیان نسبت به همه‌ی زیردستانش این رفتار را داشت؛ چراکه اعتقاد داشت نباید به کسی رو بدهد و در کار باید جدی باشد؛ برای همین اردلان نیز از تفکر آزرده‌ی او بی‌نصیب نماند.

اردلان هر روز در کار پیشرفت می‌کرد و نگاه کیان نسبت به او تغییر می‌کرد. تصمیم گرفت پست مهم‌تری به او بدهد و از این بابت فرشید زیردست اردلان شد. فرشید که خشم و کینه آلوده‌اش کرده بود، باید کاری می‌کرد تا اردلان از سر راهش کنار برود؛ اما نمی‌دانست چه‌گونه و قدرتی در این باره نداشت.

اردلان همچنان پیشرفت می‌کرد و کم‌کم اعتیادش نیز نسبت به شیشه کم شده بود؛ اما حرص و طمعش برای پولدارشدن تمام وجودش را تسخیر کرده بود. عطش سیری‌ناپذیری در وجودش احساس می‌کرد. غرور برش داشته بود؛ برای همین فرشید را نیز موجود پست و زیردستی می‌دید که باید به او امرو نهی کند و همین موضوع فرشید را هر روز نسبت به او بدگمان‌تر می‌کرد. خاطراتش را با صدای مبهم و گیج سعید به دست باد سپرد:

- کجایی پسر؟ با تو‌ام.

نگاهش را به سوی سعید کشاند، باید می‌گفت تا ارسلان در چاه نیفتد. کمی سرش را تکان داد و خاطراتش را گوشه‌ای از ذهنش پهن کرد. لبش را باز زبان‌ تر کرد و با لحن وهم‌آلودی گفت:

- کارِ خودشه...! آره فرشید... من فکرمی کنم کار اونه، اون..

romangram.com | @romangram_com