#در_انتظار_چیست_پارت_236


صبحتش با نوای تحقیرآمیزی قطع شد:

- تو چیکار کردی؟! این‌جا نیازی نیست شما فکر کنین، ما فکر می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم. دیگه فکر نکنیا... حالا برو بتمرگ سرجات این‌قدر هم با کسی صمیمی نشو.

سعید متوجه‌ی اوضاع زننده‌ی زندان شده بود. از طرفی شک کرده بود که شهرام باعث اذیت و آزار اردلان شده باشد و باید چاره‌ای برای این موجود زشت پیدا می‌کرد. به سوی تخت خودش رفت و به رویش دراز کشید؛ اما به طور پنهانی شهرام را می‌نگریست که همچنان مقابل سلول ایستاده بود.

شهرام پس از کمی توقف آن‌جا را ترک گفت. سعید کمی صبر کرد و رد نگاهش متوجه‌ی اردلان شد؛ همچنان با تردید به او می‌نگریست. بدون آنکه از جای برخیزد، با صدای آهسته گفت:

- همینه؟ این اذیتت می‌کنه؟

اردلان نیز نگاهش را برداشت و با کمی سکوت پاسخ داد:

- آره. نمی‌دونم دردش چیه؛ اما می‌فهمم که از طرف قاتل مامور شده من رو ساکت نگه داره.

- درسته. کافیه دهنش رو باز کنه تا بفهمیم قاتل کیه؛ هرچند این‌کار تقریبا نشدنیه؛ برای همین کافیه تو دهنت رو باز کنی تا ارسلان بتونه کار رو تموم کنه.

کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد:

- ارسلان چیکار کرده؟

این‌بار سعید نگاهش را به سویش کشاند، نگا‌ه‌ها در هم قفل شده بودند. حس نگاهشان جدی بود؛ اما نگاهِ سعید پر از غم بود:

- به‌خاطر تو از تموم آرزو‌هایش دست کشیده و با دختر خانواده‌ی ایزدی ازدواج کرده تا بتونه وارد خونه بشه و کاری کنه. جونش در خطره، با اسم مستعار داره اینکار رو می‌کنه. کافیه هویتش فاش بشه تا بدون معطلی بکشنش، اون‌وقت تو... حتی می‌ترسی حرف بزنی. کافیه یه‌کم شجاعت برادرت رو داشته باشی پسر خوب!

romangram.com | @romangram_com