#در_انتظار_چیست_پارت_235
فرید ساعتی بعد به خواب رفت و عباس نیز به سالن ورزش پناه برد. زندانی گویی دنبال فرصت میگشت، کمی اطراف را از نظر گذراند و به سوی اردلان رفت که همچنان فکر رهایش نکرده بود. به تخت تکیه زد و با صدایی پر از احتیاط و آهسته لب به سخن گشود:
- اردلان... من از طرف ارسلان اومدم پسر خوب.
دیگر نمیشد بیتفاوت باشد، با کنجکاوی و هیجان به سویش بازگشت و درحالی که صورتش تعجب و کنجکاوی را فریاد میکشید گفت:
- ارسلان...! اون؟ تو داداشم رو از کجا میشناسی؟ اصلا کی هستی؟
دوباره به اطرف نگریست و گفت:
- اسمم سعیده؛ پلیسم و امروز به طور پنهانی وارد زندون شدم تا بدونم وضعیتت چهطوره؟ میخوام بهت کمک کنم اردلان، باید حرف بزنی تا اعدام نشی.
کمی حرفشهایش سنگین و دیر هضمکن بود؛ برای همین حالت کنجکاوی صورتش دو چندان شد و با گیجی گفت:
- یعنی چ.. چی؟ مامور مخفی هستی؟ چی هستی اصلا؟ بهخاطر من اومدی؟
سعید لب به سخن باز کرد تا حرفی بزند که صدایی از بیرون صحبتش را به سکوت مبدل ساخت:
- شما...؟ تازهوارد با آقا کار خاصی داشتی؟
سعید و اردلان با دست و پایی گم به آنسو نگریستند؛ سعید خونسردتر بود و با قورتدادن آب دهانی و کمی مِنمِنکردن پاسخ داد:
- نه نه... فقط میخواستیم با هم آشنا شیم و دوست شیم، من... من فکر کردم...
romangram.com | @romangram_com