#در_انتظار_چیست_پارت_234
- ببینم... جز آدمکشتن کار دیگهای هم بلدی؟
ریشخندی به لب نشاند و با همان لحن زشت ادامه داد:
- خوشگلی! یه حسی بهم میگه بدرد کارای خوب میخوری. اینجا هم که دستشویی...!
دستانش در پشت قفل هم بود و مقابل اردلان که مشغول کار بود ایستاده بود. پوزخند روی لبش غلیظتر شد و با قدمهای آهسته به در ورودی دستشویی نزدیک شد. نگاهی به راهرو انداخت و در را بست. اردلان وحشت را با چشمان و مردمکهای لرزانش فریاد میکشید. شهرام با صورتی که غرق حس زنندهای بود، به جلو قدم برداشت و به سر جای اولش برگشت.
اردلان نشسته بود و داشت با شلنگ کف دستشویی را میشست. نگاهش متوجهی شهرام بود. به وضوح دستانش میلرزید، کوبش ناملایم و پرقدرت قلبش بدنش را میلرزاند. لرزش خفیف تن و مردمکهای غمآلود و هراسانش از چشم شهرام دور نماند؛ ناگاه مانند اسبی که رم میکند، دندانهایش را به هم ساباند و با لگد محکمی اردلان را پخش زمین کرد. رویش دولا شد، یقهی پیراهنش را به چنگ کشید. صدای «قریچقریچ» دندانهایش به وضوح شنیده میشد. صدایش از خشم میلرزید و ابروهای درهم کشیدهشدهاش مانند فولاد سفت شده بود:
- ببین آشغال... نیاوردم اینجا بلایی سرت بیارم، فهمیدی؟ اما حواست باشه، اگه دهنت رو باز کنی بیشتر از اینکه اون خانوادهی *** آسیب ببینن خودت آسیب میبینی، اونم همینجا... حالیته؟ خفهات میکنم بچه... نگاش کن! ببین مثل سگ داره میلرزه... خودت رو خراب کن... زودباش... خودت رو خراب کن شاید مامانت اومد و...
لرزش خفیف بدنش دوچندان شده بود. شهرام تا جایی که میتوانست هراس به جانش انداخته و او را تحقیر کرده بود؛ سپس مانند دستمال کاغذی او را رها کرد و با همان پوزخند و صورتی غرق در لذت آنجا را ترک کرد و اردلان ماند و یک وحشت امتدادیافته.
اکنون که به دیروز فکر میکرد، میدید باید هرجور که شده عقدهاش را روی شهرام خالی کند. خشم و نفرتی عجیب در جانش رخنه کرده بود و اعصابش را زیر مشت و لگد گرفته بود. فرید زیرتخت اردلان دراز کشیده بود و کتاب مطالعه میکرد، عباس هم داشت تلویزیون تماشا میکرد و سهیل خوابیده بود.
لحظهای بعد، صدای میلههای آهنین که با باتوم ساییده میشد، نظرآنان را به آنسو جلب کرد. سرباز به همراه زندانی جدیدی آمده بود. سرباز کوتهقد بود و از ترکمنهای گلستان، صورتش گرد بود و پرجوش، لباس سبز سربازی در هیبتش زار میزد. زندانی را رها کرد و گفت:
- از این به بعد اینجاست.
عباس نیمخیز شد و به صورت مرد خیره شد. بین ابروهایش اخم کوچکی دیده میشد و رد نگاهش متوجه اردلان بود؛ اما اردلان توجه زیادی به او نکرد و بدون هیچ حرفی به سقف زل زد و فکرش را از سر گرفت. زندانی به سوی تختی رفت و کمی رویش نشست تا عادت کرده باشد.
با دقت اطراف را مینگریست، چشمانش را تنگ میکرد و با تیزبینی آدمها و وسایل اطراف را ضبط میکرد، حتی سربازان و فاصلهی عبورو مرور را.
romangram.com | @romangram_com