#در_انتظار_چیست_پارت_233


در سرسرا نیز همین‌طور بود؛ خدمتکار‌ها یکی پس از دیگری به سرسرا می‌آمدند و وسایل لازم را به روی میز‌ها قرار می‌دادند. محافظ‌ها به وسیله‌ی رئیسشان، در اتاق دوربین‌ها در حال گفت‌وگو در مورد مسائل امنیتی بودند. کیان نیز در سرسرا به روی مبل نشسته و با موبایل مشغول حرف‌زدن بود.

لوستر‌های بزرگ و سلطنتی روشن بود و اطراف را بسیار نورانی می‌کرد. دیوار‌ها به بهترین شکل و زیبا‌ترین شکل تزیین شده بودند. به وسیله‌ی روبان‌های قرمز و سبز و طلایی‌رنگ، طرح‌های زیبایی به روی دیوار وصل می‌کردند.

مسئول آشپزخانه نیز از صبح مشغول بود. جعبه‌ای از نوشیدنی‌های الکلی تازه رسیده بود. منظم و دقیق درحال مرتب‌کردنشان بود و محاسبه می‌کرد که نکند کم بیاید. در میان این هیاهو، طبقه‌ی بالا در یکی از اتاق‌های سطلنتی عمارت، باران و فرزاد ساکن بودند. باران تازه از حمام بیرون آمده بود. حوله‌ای سفیدرنگ و پشمین به تن داشت و مقابل دراور در حال خشک‌کردن مو‌هایش بود.اتاق مانند بقیه‌ی اتاق‌های مخصوص عمارت، خود برای خودش خانه‌ای محسوب می‌شد؛ تخت خواب چندنفره‌ی شیک که از چوب بلوط ساخته شده بود و در حاشیه‌ی مقابلش نقش زیبایی منبت‌کاری شده بود و ملحفه‌ای طلایی‌رنگ و بالشت‌هایی هم‌رنگش که از پر قو بودند، مانند بارگاه پادشاهان در وسط اتاق قرار داشت. دیوار‌ها قهوه‌ای مایل به طلایی بودند. مقابل تخت خواب، سرویس بهداشتی و حمام مجللی قرار داشت، در آنان سفیدرنگ بود که با حاشیه‌ای طلایی‌فام منبت‌کاری شده بود. سمت چپ دراوری بزرگ قرار داشت، آینه‌ای بیضی‌شکل و اشرافی رویش دیده می‌شد؛ چوب سفیدرنگ با حاشیه‌ی طلایی. مقابل هر کشو‌یش، دستگیره‌ای طلایی‌رنگ جای گرفته بود که با حاشیه‌ی آن همرنگ محسوب می‌شد.

صورت باران، برخلاف سایر میهمانی‌ها بسیار درهم‌رفته و بی‌روح بود. چند لاخه از موهای مشکی‌رنگش به روی پیشانی‌اش ریخته بود، نم‌گرفته و رنجور به نظر می‌رسید. با سرانگشت پسشان زد. فرزاد که دیشب دیرهنگام به خانه آمده و طبق معمول تا خرخره خورده بود، به روی تخت خواب، لش دراز کشیده بود. باران که از فرزاد چیزی نمی‌دید تا دلخوشی زندگی‌اش شود، هر روز نوبتی چندبار به حمام می‌رفت. برعکس از رفتارهای شنیع فرزاد آزرده نمی‌گشت؛ چراکه خود نیز می‌توانست آزادانه به کار‌هایش برسد و دلیلی نمی‌دید که خود را به یک نفر خاص محدود کند؛ مثل عده‌ای از جوانان امروزی. سؤال اصلی این‌جا است که اگر نمی‌توانی به شخص خاصی متعهد بمانی و یا نمی‌توانی از روزگار پر از لذایذ گذشته دست برداری، چرا ازدواج می‌کنی و زندگی خود و دیگران را تباه می‌سازی؟ البته که باید این نکته را عرض کنم، بیشتر دلیل این امر و اشتباه «جبر» است؛ جبری که خانواده و جامعه به این‌گونه افراد وارد می‌کنند. خانواده با اصرار‌های مکرر و خواستن نوه و جامعه با نوع نگرش و نوع قضاوت‌ها.

هرشخصی مسئول این است که روش زندگی خود را مشخص کند. اگر کسی دوست دارد این‌گونه روزگار بگذراند و این جهل را درست می‌شمارد، نباید اصرار به ازدواج و تشکیل خانوده کرد؛ چراکه این فرد سال‌ها با این روش زندگی کرده و در ذاتش این موضوع را پرورانده است و دیگر نمی‌تواند به این آسانی از ذات خویش دست بردارد؛ اما خانواده و پدر‌ها و مادران معمولا باعث بروز این مشکلات می‌شوند.

از طرف دیگر جامعه و نوع نگرش‌ها است. مشکل این‌جا است که ما گاهی «راهنمایی» را با «جبر» اشتباه می‌گیریم. بعضی‌ها فکر می‌کنند با جبر راه به جایی می‌برند؛ اما برعکس جبر باعث فرّارشدن آن معضل می‌شود. جامعه با محدودیت‌هایش، باعث می‌شود این افراد برای آزادی عمل بیشتر و رهایی از دست حرف‌های مردم، دست به ازدواج بزنند تا در واقع دستشان باز‌تر باشد و بتوانند راحت‌تر اعمالشان را انجام دهند. از این طریق یک مشکل صدبرابر می‌شود و باعث می‌شود افراد بیشتری آسیب ببینند. در آخر جهل خود آن شخص است که فکر می‌کند می‌تواند درست شود. ابتدای زندگی تلاش می‌کند؛ اما با کوچک‌ترین وسوسه‌ای پایش می‌لغزد و به پرتگاه گذشته پرتاب می‌شود.

فرزاد و باران تنها کسانی بودند که ازاین وصلت رضایت نداشتند؛ چراکه هرکدامشان چیزی می‌خواستند که برای آنان نبود. این طمع و حرص، گویی جزء جداناپذیری از وجودشان محسوب می‌شد. فرزاد و باران، هر دو فکر می‌کردند که عاشق شده‌اند. آنانی که فرق بین «عشق» و «هــ ـوس» را نمی‌دانند، احمق‌هایی هستند که سنشان قد کشیده و عقلشان نم. باران در عمق تصویر چهره‌ی شکسته‌ی فرزاد را دید که روی بالشت نشسته بود؛ دهانش باز بود و خرناس می‌کشید و باران را عصبی می‌کرد.

در آخر دست از خشک‌کردن گیسوانش کشید و با پرخاشگری به سوی تخت رفت و بالشت را با قدرت به صورت فرزاد کوبید. فرزاد با ترس و دلهره از خواب پرید و با صورت عصبانی و لب‌های جمع‌شده و نگاه خصمانه‌ی باران مواجه شد. تا آمد اعتراضی کند و حرفی بزند، فریادِ جیغ‌مانند باران خفه‌اش کرد:

- ببند دهنت رو! خفه شو خفه... مثل خرس خوابیدی و هرشب اون زهرماری رو تا ناف می‌خوری، شب تا صبح ناله می‌کنی تو خواب... خسته شدم دیگه، برو گمشو یه جا دیگه بتمرگ... گوشام کر شد.

فرزاد که منگ بود و سرش مانند یک کوه سنگینی می‌کرد، تنها توانست با چشمان خواب‌آلود و صدایی رو به افول بگوید:« ولم کن!» و همین باران را به اوج عصبانیت رساند. فریاد می‌کشید و داد می‌زد و بالاخره فرزاد نیز از کوره در رفت و به داد و بی‌داد پرداخت.

زندگی آنان درهمین مسائل و دعوا‌ها خلاصه می‌شد. و چه زشت است اگر دو آدم این‌گونه یک دیگر را برانند و باز کنار هم باشند؛ درحالی که هیچ نخی آنان را به هم مربوط نمی‌سازد، جز شناسنامه‌ای که خود بزرگ‌ترین دروغ است.

از طرف دیگر، در زندان نیز هیاهویی شده بود. اردلان به روی تخت خود دراز کشیده بود و به هیچ‌چیز اهمیت نمی‌داد. دیروز صبح شهرام با او رفتار بسیار زشتی داشت، او را برای نظافت دستشویی برد و هنگامی که داشت دستشویی‌ها را می‌شست، لحن زننده و بد شهرام او را بسیار متعجب و هراسان کرد:

romangram.com | @romangram_com