#در_انتظار_چیست_پارت_232


- اون... اون... منم آورده بود این‌جا نرگس، با هم ژاکت گرفتیم عین هم... حالا... با یکی دیگه اومده، یعنی چی نرگس؟ من از این چیزا سر در نمیارم؟ یعنی چی؟ دروغ بود یعنی؟! نه نه... من حسش کردم، من عشقش رو بغل کردم نرگس...

نرگس که دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، به چشم‌هایش اجازه‌ی بارش داد؛ اما اشک‌های نگار کجا و اشک‌های او کجا.

- آروم باش عزیزم.... ولش کن ارزش نداشت. می‌بینی؟ خوب شد ازش جدا شدی، از اولم لیاقت دوست من رو نداشت آشغال.

اما نگار، نگار دلش نمی‌آمد به او فحش و ناسزا بدهد؛ گویی با این حرف نرگس داغش سوزنده‌تر از قبل شده بود:

- نه نه... اون آشغال نیست نرگس، من آشغالم من... از خودم روندمش، اونم، اونم مرده دیگه؛ همه‌ش تقصیر منه... من آشغال. کاش بمیرم نرگس؛ یعنی میشه؟ خسته شد... م... خس... ت.. ه!

آن‌جا را ترک کردند. در ماشین بودند و نگار دوباره چشمه‌ی اشک‌هایش به جوشش افتاده بود. لمس دست‌های او برایش خوابی تکرارنشدنی بود که دوست داشت به خاطرش تمام روز بخوابد. حسرتی ژرف روحش را می‌آزرد. مدام زیرلب تکرار می‌کرد:« کاش خواب باشد... کاش خواب باشد... کاش بیدار شوم از این کابوس... کاش... کاش...!» هرچه بیشتر حسرت می‌خورد، بیشتر «کاش» می‌گفت؛ گویی ارتباط مستقیمِ حسرت در وجودش با کاش معنا می‌گرفت. چشمانش تلفیقی از خاطرات و حادثه بودند.

نرگس سکوت کرده بود تا نگار آرام شود؛ اما هرچه می‌گذشت، نگار بیشتر به درّه‌ی وحشت سقوط می‌کرد. وجودش آتشی افزون بود؛ اما بیرونش سرد و یخ‌زده مانند یک قطب وحشی و سپیدپوش.

هوا را مه گرفته بود، شیشه بخارزده بود و به رویش، قطره آبی کوچک در حال جاری‌شدن و پایین‌آمدن بود. میان گریه‌هایی که حال بی‌صدا بود، نوک انگشت سبابه‌اش را به روی شیشه نهاد؛ صورتی گرد کشید، با لبانی خموش و حال از چشمان آن صورت خسته، قطره اشک جاری شد.

آن روز نگار بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت؛ او که همه‌چیز را تقصیر مریم و شوهرش می‌دانست که زندگی‌اش را تباه ساخته بودند، و باعث اصلی همه‌ی این اتفاقات و جدایی از عشقش را به گردن آنان انداخته بود، با آتش نفرتی که درونش را خاکستر می‌کرد، تصمیم گرفت که انتقام بگیرد. «انتقام» جهنمی است که تنها ابراهیم از آن بیرون می‌آید! حال نگار باید ابراهیمی در آتش شود؛ اما او نگار است. نفرت را وسیله‌ای برای رهایی از حقیقت می‌دید تا بتواند با آن خود را آرام کند. انتقام می‌گرفت و چشمانش بسیار کور شده بود. وقتی چشم‌ها کور شود، نه می‌تواند جلو را ببیند و نه عقب را. جلو آینده و عقب گذشته است. و حال نگار تنها می‌خواست نفرت درونش را خاموش کند؛ در حالی‌که انتقام نفرت درون را دوچندان می‌کند و انسان را نابود می‌سازد. «نفرت» لبه‌ی پرتگاه است و «شوق به نفرت‌ورزیدن» لغزیدن پا. انسان با نفرت ضعیف می‌شود و با نفرت‌ورزیدن می‌میرد. مرگِ «جسم» چیزی فراموش‌شدنی است؛ اما مرگ روح عذابی متداوم و نفرت خوراکی برای مرگ روح است.

***

آخر هفته بود. از صبح همه دوان‌دوان دنبال کار‌های مراسم بودند. کیان، به عنوان بزرگ خانواده، گوشه‌ای لمیده بود و دستور می‌داد. فرزانه از صبح خود را دست آرایشگران سپرده بود. هیاهوی خاصی میان حیاطِ عمارت رخ داده بود. جمعی برای تدارکات کار می‌کردند و مسئول اجرای درست مراسم بودند.

از درختان سربه فلک کشیده‌ی سَبز که سرو‌های بهاری بودند، ریسمان‌های چراغ‌های رنگی وصل کرده بود. میزهای چندنفره‌ی گرد که با پاچه‌ای سفید و روبانی قرمزرنگ تزیین شده بودند، در حال چیده‌شدن بود. باغبان حیاط را آب و جارو می‌کرد و کودکان جمعی از فامیل که نزدیکی خاصی با ایزدی‌ها داشتند، مشغول گرگم به هوا بازی‌کردن بودند و‌ گاه نیز با هم دعوا می‌کردند. عده‌ای نیز به روی میله‌های آهنینی که قبلا در اطراف وصل کرده بودند، داشتند چادری از جنس برزنت می‌کشیدند تا اگر هوا ابری شد و بارانی چکید، میهمانان در امان باشند. قصد داشتند بیرون را درست کنند؛ اما به دلیل سردی هوا، سرسرا را نیز آماده کرده بودند.

romangram.com | @romangram_com