#در_انتظار_چیست_پارت_231


کمی به اطراف نگاه کرد و وقتی خلوت‌بودن آن‌جا را دید، با لحن شیطنت‌آمیزی گفت:

- باید من رو ببوسی.

ارسلان خنده‌ای کرد و همان‌طور که با چشمان خندانش به او می‌نگریست گفت:

- این‌جا؟ نمیشه که.

- چرا چرا... میشه، می‌بینی که کسی حواسش نیست.

ارسلان با چشمانی که در عمق آینه‌اش برق عجیبی ساطع می‌شد، قدمی به جلو نهاد و بازوان کشیده‌ی شینا را در دست گرفت، مستقیم و بدون پلک به چشمان خواهشمند شینا زل زد، آرام آرام سر‌ها به هم نزدیک شدند و در لحظه‌ای به هم پیوستند. چشم‌ها بسته شده و خواهش و تمنا به اوج خودش رسیده بود. کاملا برعکس همان‌قدر که آرام بـ ـوسه رخ می‌داد، به شدت قلب نگار در دلش شکست و کیف دستی‌اش از دستان ظریف و سرخ‌رنگش‌‌ رها شد. چشم‌ها نوید بارش می‌دادند؛ چشم‌ها نشانه‌ی ناباوری بودند، چشم‌ها درهم شکسته شده بودند؛ گویی شیشه‌های برّان حقیقت در مردمک قهوه‌ای‌فامش فرورفته باشند. نرگس نیز با ناباوری به صحنه می‌نگریست و بازوی نگار را از پشت نگاه می‌داشت تا مبادا به روی زمین بیفتد. مقابل پله‌ها بودند، تازه به طبقه‌ی دوم آمده بودند و ناگاه با این صحنه مواجه شدند. فروریختن قلبش به راحتی در جانش رسوخ کرده بود. احساسش بسیار آزرده و قلبش پر از کینه بود. مانند دریای عظیمی از اشک بود که هر لحظه امکان طغیان دارد. باورش نمی‌شد؛ چه‌گونه باورش می‌کرد صحنه‌ای که مانند وهم و یا سراب در عمق چشمانش نشسته بود؟ ارسلانی که دم از عشق می‌زد، ارسلانی که جانش برای او می‌رفت، مقابلش چشمان به اشک نشسته‌اش دختری را با لذت می‌بوسید.

زانوانش خم شده بود و ناگاه تعادلش را از دست داد. ارسلان و شینا با شیطنت از هم جدا شدند و با خنده وارد مغازه شدند، نگار ماند و تنهایی، نگار ماند و ناباوری، نگار ماند و خاطراتی که جگرش را می‌سوزاند. بغض سنگین سینه‌اش به سرعت شکست و همراه با آب دهانش به بیرون پرتاب شد. قطرات خسته و بی‌کس اشک، تند و بی‌ملاحظه از چشمانش می‌باریدند. چشم‌ها ابرهایی بودند که سال‌های زیاد است که بارانی از آن نچکیده و اکنون مانند سیل سهمگینی از خود اشک می‌ریختند.

هنوز باورش نمی‌شد؛ چه‌گونه ممکن است این‌‌ همان ارسلانی باشد که با هم به آن‌جا رفته بودند و او برایشان ژاکت گرفته بود. ژاکتی که در امن‌ترین جای زندگی نگار مراقبت می‌شد. آه! فروشکستنش همانند رفتن سوار خسته‌ای در پیچ و تاب جاده‌ی مرگ بود؛ جاده‌ای که انتهایش پرتگاه فجیعی از سرب‌های داغ انتظارش را می‌کشید.

نرگس پشیمان و درمانده نگار را بلند کرد. در آغوش خواهرانه‌ی خود جایی برای نگار باز کرد. نگار بی‌محابا اشک می‌ریخت؛ گویی تمام گریه‌های عمرش دوباره به چشم‌هایش بازگشته بودند. مگر می‌شود عاشق، معشوقه‌اش را در آغوش دیگری ببیند و زنده بماند؟ مگر می‌شود که عاشق، در دریای نگونسار بدبختی، دست و پا بزند و برای رسیدن به معشوق تلاش نکند؟ حال که خاطرات یکی‌یکی و پشت سر هم ذهنش را به سوی ریزش می‌کشاند، فرصت خوبی برای گریستن و زارزدن بود؛ اما ابتدای امر باید آن‌جا را ترک می‌کردند. آرام پله‌هایی را که با شوق بالا آمده بود پایین رفت، دستش در دست نرگس قفل شده بود و او را دنبال خویش می‌کشاند.

یاد آن شب در ورزشگاه افتاد؛ کنار آتش سوزنده‌ی داغ، خود را بی‌محابا در آغوش او جای داد و برای تمام روزهایی که زندگی نکرده بود برنامه ریخت؛ برنامه‌ای که ارسلان مورد لازم به حساب می‌آمد. حال این شادی به یک هفته هم نکشید و در آخر مانند تمام آرزو‌هایش به ویرانی مبدل شد.

اشک‌هایش خشک شده بودند؛ اما چه کسی از درونش باخبر بود؟ شینا و ارسلان به خنده و خوشحالی مشغول بودند و نرگس و نگار، به شیون و زاری. این نظام روزگار بود؛ طرفی بی‌محابا اشک می‌ریختند و با غصه شکمشان را سیر می‌کردند و طرف دیگر با خنده و خوشحالی بی‌خیال طی می‌کردند.

نوای بغض‌آلودش احساس نرگس را به لرزه انداخت. بغض، اشک، هق‌هق، درماندگی و حسرت از صدایش می‌بارید:

romangram.com | @romangram_com