#در_انتظار_چیست_پارت_230


شینا با دقت فراوان لباسی را انتخاب کرده بود. قرمزرنگ بود؛ اما رگه‌های زرشکی در خود داشت، شانه‌های گرد و بازوان لختش را به خوبی به نمایش می‌گذاشت و باریکه‌ی کمرش را به رخ می‌کشید. بلندی‌اش تا دو وجب زیر باسن بود؛ اما کمی گشاد بود و در تن شینا خوب نشان نمی‌داد. بعد از پرویِ آن، با لبان آویزان و چشمان ناراضی در را باز کرد و ارسلان او را دید.

نگاه ارسلان روی پاهای سفید و بازوان گوشتی‌اش خیره مانده بود و گویی اصلا به لباس نگاهی نمی‌انداخت. صدای معترض شینا که رگه‌هایی از خنده در خود داشت ارسلان را به خود آورد:

- های آقا! لباس رو ببین، اینا رو بعدا بهت نشون میدم.

ارسلان با گیجی سری تکان داد و صدای خنده‌اش در مغازه پیچید. فروشنده پسرک جوانی بود که با دقت کافی و مهارت لازم، به طور پنهانی شینا را می‌نگریست. جالب بود؛ اصلا در این کار خبره شده بود و برایش چیز بدی به شمار نمی‌رفت، حتی لحظه‌ای نیز فکر نمی‌کرد ممکن است خواهر خودش و یا مادرش و یا همسرش نیز روزی با این نوع فروشنده‌ها مواجه شوند.

آن‌قدر در خیال هــ ـوس‌آلود خویش گم بود که فراموش می‌کرد انسانیت آیین مقدسی‌ست و همه‌ی ما انسانیم و زندگی چه‌قدر می‌تواند با انسانیت زیبا شود.

شینا لباس را در آورد و با نارضایتی مغازه را ترک گفتند. میان راه چشمان ارسلان متوجه‌ی لباسی پشت یکی از ویترین‌ها شد و از شینا خواست که او را ببیند. شینا نیز با دقت و چشمان پر شوق به لباس قرمز بلندی که بلندای آن تا بالای زانو بود و ساده و زیبا بود، می‌نگریست. گویی بسیار پسند کرده بود؛ اما دوست داشت کمی برای ارسلان ناز و عشوه بیاید؛ برای همین با صدای کش دار و دلبرانه‌ای گفت:

- تو خوشت اومده علی جونم؟ دوست داری تو تنم ببینیش؟

ارسلان لبخندی زد و با خوش‌رویی پاسخ داد:

- آره شیطون! می‌خوام ببینم.

کمی مکث کرد و با «اوم» کشداری گفت:

-... قبول؛ ولی شرط داره!

- چه شرطی؟

romangram.com | @romangram_com