#در_انتظار_چیست_پارت_229

- بله بله! دارم می‌بینم. خب حالا کدومش باب میلته عزیزم؟




شینا مکثی کرد و با لحن کشداری گفت:

- هیچی! فعلا که تازه اولین مغازه‌ست، کلی باید بالا پایین کنیم آقا؛ فکر نکن به این راحتی دست از سرت برمی‌دارم.

ارسلان دوباره خنده‌ای کرد و همان‌طور که دستان شینا را می‌گرفت، او را به سمت دیگری کشاند و گفت:

- خیلی خب بیا ببینم، می‌بینی که هیچی نداره.

به سوی مغازه‌ی دیگری رفتند. از طرف دیگر نگار و شینا نیز برای عوض‌کردن حالشان تصمیم گرفته بودند به بیرون بروند و در بازار چرخی بزنند. نرگس ماشین شیک مادرش را برداشته بود و همراه با نگار به سوی‌‌ همان مرکز خریدی رفتند که شینا و ارسلان نیز در آن وجود داشت

نگار دلشوره‌ی عجیبی وجودش را فراگرفته بود، نگران و مضطرب بود و این امر را به پای همشگی‌بودنش عادی می‌شمارد. ناخن‌هایش را با دندان می‌جوید و مدام به ساعت می‌نگریست، رفتارش غیرعادی و غیر ارادی بود. نرگس که از این کارهای نگار کلافه شده بود، با لحن پرخاشگرانه‌ای گفت:

- دِ ول کن اون ناخن رو! تمومش کردی. این همه سال با هم دوستیم، بالای هزار بار بهت گفتم نکن دختر... مگه گوش میدی؟! دیوونه شدم از دستت دیگه.

نگار با صورت مضطربی به بیرون خیره ماند و با صدایی که از آن استرس می‌چکید پاسخ داد:

- نمی‌دونم نرگس، نمی‌فهمم چم شده! یه جوریم، حس خوبی ندارم. بیا برگردیم، هان؟

شینا و ارسلان به طبقه‌ی دوم آن پاساژ رفته بودند. مغازه‌ای با لباس‌های ترکی و زیبا که صاحبش ادعا می‌کرد همه‌اش اصل هستند؛ حال که بیشترشان از کارگاه‌های ایرانی ساخته شده و مارک ترک را به آن افزوده بودند.

romangram.com | @romangram_com