#در_انتظار_چیست_پارت_228

- واسه این حرفت شبش خوب واسه‌ت جبران می‌کنم علی.

ارسلان نیز با صورتی بهت‌زده و گرگرفته نگاهی به او انداخت، منظورش را خوب فهمیده بود و به همین‌خاطر دوباره آن احساس سردرگم و کنترل‌نشده به سراغش آمده بود. شینا در حالی که رانندگی می‌کرد، دست ارسلان را در دست گرفت و آن را نوازش داد؛ ارسلان نیز بدون اختیار دستانش را به لبانش رسانید و بـ ـوسه‌ی پرعطشی به آن زد. شینا با حال دگرگون‌شده دلش می‌خواست اکنون در خانه بودند. ارسلان با آنکه با این احساس به شدت مخالف بود؛ اما اختیاری در برابرش نداشت. از یک طرف عذاب وجدان و از طرف دیگر احساس لذت‌بخشی که برایش چندش‌آور بود. بعد از مدتی مقابل‌‌ همان مرکز خریدی که آن روز با نگار رفته بودند، متوقف شدند. ارسلان تمام آن روز را به یاد آورد. حال از خویش شرمنده بود، دوباره آتش عشق نگار برایش سوزان شده بود و وجودش را در برگرفته بود. یاد خنده‌های یار می‌افتاد؛ خنده‌های بسیار زیبا که ذهنش را تسخیر کرده بود. یاد آن ژاکتی که برای هم گرفته بودند افتاد. هنوز نیز شب‌ها با یادآوری دستانی که به آن خورده بود، آن را در بر می‌گرفت و می‌بویید. هنوز نیز دلدادگی‌اش به نگار مایه‌ی آرامشش بود، هرچند که فاصله‌ها برایش حکم دیوارهای فولادین را داشتند. کاش می‌فهمید که او برخلاف احساس واقعی‌اش‌ گاه و بی‌گاه اسیر دروغ بزرگی به اسم هــ ـوس می‌شود. البته که چیز‌هایی فهمیده بود؛ اما خود را بار‌ها و بار‌ها گول می‌زد. می‌خواست همه‌چیز را گردن اردلان و نقشه‌اش بندازد تا وجدانش آسوده باشد.

دست در دست و شانه به شانه از پله‌های سنگی و زرشکی‌رنگ بالا رفتند و دوباره لحظه‌ی گرفتن دستان نگار تیری در حافظه‌اش شد. خاطرات مانند شرابی زهرآلود به او خورانده می‌شدند؛ خاطراتی که ارسلان تمام وقت سعی داشت به یادشان نیاورد تا عذاب کمتری ببیند. خاطرات حقایق وحشی و بی‌رحمی هستند که مانند پنجه‌های قدرتمند ببر به چهره و جان فرد خدشه وارد می‌کنند. حال اگر امکان تکرارنشدن آن خاطره وجود نداشته باشد، خاطره می‌شود شهدِ زهرآگینی که ذره‌ذره از انسان را از پای در می‌آورد. خاطرات چکیده‌ای از درد‌ها هستند.

شینا به اولین مغازه‌ی پیش رویش رفت و دستان ارسلان را‌‌ رها کرد. مانند کودکان با چشمان گشاد و حیرت‌آور به ویترین می‌نگریست. ارسلان ناخودآگاه یاد نگار افتاد؛ وقتی که برایش ژاکت را انتخاب می‌نمود. لبخند محوی روی لبانش جای گرفت؛ لبخندی که از گوشه و کناره‌اش درد می‌چکید.

به سوی رفت و کنارش از حرکت ایستاد.

- چیزی چشمت رو گرفته خانوم خانوما؟

شینا بدون آنکه توجه‌اش را از لباس‌ها بردارد، با لحن تعجب‌انگیزی گفت:

- فعلا نه آقا آقا‌ها!

دوباره لبخند به لبان ارسلان آمد و با خنده گفت:

- می‌بینم که خیلی خلاقی، آقا آقا‌ها؟

- شاعرم هستم! نمی‌بینی با خانوم خانوما هم‌قافیه شد؟

ارسلان به او نزدیک‌تر شد و با کلامی خنده‌آلود گفت:


romangram.com | @romangram_com